eXTReMe Tracker

۰۶ تیر، ۱۳۹۳

پیری

 دیروز به من گفت که دیگه پیر شده. چشماش خوب نمی بینند. خواست تا ببینمش. دلش برام تنگ شده بود. رفتم دیدنش خیلی . 
 بزرگ شده بودم ولی اون پیر شده بود. کاریم نداشت حتی زیاد هم باهام حرف نزد. فقط می خواست من رو ببینه. 

۲۹ اردیبهشت، ۱۳۹۳

یه روز تعطیل



از خواب بیدار شد. هیچ وقت برای بیدار شدن ساعت کوک نمی‌کرد. معمولاً حدود اولین بار قبل از طلوع خورشید احساس هوشیاری می‌کرد ولی بلند نمی‌شد. ولی صدای پرندگان و هوشیاری محیط مانع از این می‌شد که دوباره به خواب برود. جدیداً متوجه شده بود که اگر سرش را زیر بالش بگذارد باز می‌تواند به خواب برود. نمی‌دونم شاید برای این باشد که بالش جلوی نور را می‌گرفت و یا شاید بخاطر اینکه مانع می‌شد که سروصدای اطراف به گوش او برسد. به هرحال اون فکر می‌کرد که سنگینی بالش چیز خوبی برای به خواب رفتن هست. بعد از بخواب رفتن دم سحر دفعه بعد حدود ساعت 7 یا 7 و نیم بیدار می‌شد. اون روز هم همون حدود بیدار شد. از اتاق بیرون رفت و کتری برقی رو روشن کرد. معمولاً صبح‌ها چای با نون پنیر و یا عسل می‌خورد. ولی روزهای تعطیل شاید تخم مرغ هم اضافه می‌شد. اون روز با اینکه روز تعطیل نبود ولی دلش تخم مرغ می‌خواست. چندبار بی‌هدف بین آشپزخانه، اتاق، دستشویی و نشیمن رفت و آمد کرد. بالاخره خودش را قانع کرد تا دست و صورتش را بشوید. نمی‌دونم چرا ولی اون روز حس روزهای تعطیل را داشت. کتری جوش آمده بود، آب جوش را توی لیوان ریخت و یک چای کیسه‌ای توش انداخت. همونطور که گذاشته بود تا چایی رنگ بگیرد کره و پنیر را از توی یخچال بیرون آورد و دو تا نون را توی تستر گذاشت. صبحانه رو خورد و شروع کرد به پوشیدن لباس. پیراهنش را تنش کرد و رفت جلوی آینه تا کراواتش را درست کند ولی هنوز توی ذهنش با خودش کلنجار می‌رفت که امروز روز تعطیل هست ولی می‌دونست که نیست. کفش‌های چرمی‌اش را پوشید و کیفش را دستش گرفت و رفت به سمت ایستگاه اتوبوس. هوا آفتابی بود و حس روز‌های تعطیل را داشت. روز‌هایی که از راه رفتن خسته نمی‌شوی. حس عجیبی بود. روزی تعطیل با کت شلوار ولی با فراغ بال. همه چیز در اطراف با سرعت روز‌های کاری در جریان بود ولی انگار مغزش سرعت همه چیز را کاهش می‌داد. انگار که مغزش امروز با سرعت بالاتری همه چیز را تحیل می‌کرد. ولی اینطور نبود چون آرامشی که داشت چیزی غیر از این می‌گفت. سوار اتوبوس شد و نشست. ترافیک مثل همیشه بود ولی حسش چیز دیگه‌ای می‌گفت. انگار همه چیز نرم حرکت می‌کرد. می‌تونستی همه چیز رو با جزئیات دنبال کنی قبل از اینکه از جلوی چشمت بروند. شاید اون روز یه روز تعطیل بود که اون داشت کار می‌کرد و برای همین عجله نداشت. ولی اون روز، روز تعطیل نبود. گوشش و چشمش خیلی چیزها را نمی‌دید و نمی‌شنید. درست مثل زمانی که بیرون بمباران بود و رادیو ترانه‌های شاد و آرام پخش می‌کرد. حالا مغزش مثل رادیو شده بود همه چیز را ممیزی می‌کرد و نمی‌گذاشت اخبار نا خوشایند به من برسد. حس عجیبی بود، انگار که در یک دنیای موازی با قوانین متفاوت زندگی می‌‌کرد. اتفاقات تاثیر همیشگی خودشون رو نداشتند.

رسید سرکار، نگرانی کارهای عقب افتاده را نداشت. چون اون روز یه روز تعطیل بود و اون داشت تفریح‌وار کار می‌کرد. ولی خودش هم می‌دونست که اون روز یه روز تعطیل نیست. اون روز هنوز چهارشنبه بود. چهارشنبه‌ای که حس یه روز تعطیل را داشت. 

۱۲ فروردین، ۱۳۹۳

خواننده ای در اتوبوس


.سال قبل همین موقع ها بود که این آقا رو توی اتوبوس دیدم
این ویدئو رو عمومی نکرده بودم چون فکر می کردم کار درستی نیست. الان هم اینجا گذاشتم برای خودم و دوستان محدودی که این بلاگ رو می خونند هست. برای احترام به شخصیت این خواننده لطفا فقط ببینید ولی در شبکه های اجتماعی به اشتراک نگذارید.






۰۱ فروردین، ۱۳۹۳

اعتیاد




اعتیاد از زمان جدا نیست. اعتیاد در یک زمان مشخص اتفاق می افتد. زمان اعتیاد آورترین عنصر هست. می دونی برای اینکه به چیزی معتاد بشی لازم نیست که آن چیز رو زیاد استفاده کنی فقط کافی هست که اون چیز رو در زمان مشخصی مصرف کنی. یعنی همان طور که تریاک اعتیاد آور هست نوشیدن نوشابه با ساندویچ هم اعتیاد آور هست. اگر کار اقتصادی می کنی و می خواهی مصرف محصولت بالا بره فقط محصولت رو تبلیغ نکن. بلکه زمان مصرف محصولت رو هم تبلیغ کن. هیچ وقت نگو هروقت سردرد شدی این قرص رو بخورید. بجاش بگو هرروز صبح که از خواب پا شدی بخور. این خیلی بیشتر اعتیاد آور هست. مغر موجود بی عاری هست. می خواهد کل زندگی تو را به 24 قسمت تقسیم کنه و تمام. می خواد تو هر روز که از خواب پا می شی یک برنامه خاص رو دنبال کنی. نمی خواد هر روز یک برنامه جدید رو شروع کنه.

می خواهی معتاد نشی این تقسیم بندی 24 ساعته رو از بین ببر .
اعتیاد یعنی هر روز در یک ساعت خاص یک جا نشستن

۲۲ مرداد، ۱۳۹۲

پول در آتش

اخیرا تعداد چینی ها مهاجر پولدار در شهر ما به صورت چشم گیری زیاد شده. اینجا چندین بار بچه های چینی رو دیدم که ماشین های گرون پیتزا و غذا در خانه ها می برند. از فلکس قورباغه ای گرفته تا اکیورا و  آئودی. نمی دونم چرا اینها رو که می بینم یاد اون داستانی می افتم که پدر پسرش رو می فرستاد تا کار کنه و پسر تنبل کار نمی کرد و آخر روز می امد خانه و دل مادر می سوخت و پولی به او می داد و می گفت این رو به پدرت بده و بگو دستمزد امروزم بوده. پسر هم پول رو به پدر می داد و پدر پول رو توی تنور می انداخت و پول می سوخت و پسر اعتراض می کرد که چرا پول رو سوزوندی ولی پدر هر بار این کار رو تکرار می کرد تا اینکه یک روز پسر واقعا خودش کار کرده بود و پول بدست آورده بود. اینبار وقتی پدر پول را توی تنور انداخت پسر دست کرد توی تنور پول رو در آورد. دست پسر سوخت ولی پدر راضی و خوشحال بود و گفت اینبار دسترنج خودت بود. حالا داستان ما هم همینه

۰۷ مرداد، ۱۳۹۲

ضمیر ناخود آگاه

چه خوب است که با خود صادق باشیم و مواضع خود را حداقل برای خودمان مشخص کنیم و برای حمله به دشمن خود را پشت هر چیزی پنهان نکنیم. بعضی افراد برای ضربه زدن به دشمن خود حتی روی مواضع خود پا می گذارند و مواضع خود را چنان نشان می دهند که در راستای مخالفت با دشمن خود باشد حتی اگر شده این مواضع برخلاف باورهای خود آنها باشد.
هر ساله در شهر تورنتو کانادا فستیوالی برگزار می شود که در آن افراد دگرباش در خیابان رژه می روند. چندی هست که گروهی ایرانی نیز در این مراسم شرکت می کنند. این گروه مورد توجه و حمایت جمع کثیری از ایرانیان مقیم کانادا قرار دارد. تا اینجای مسئله هم چیز منطقی و عادی هست. مشکل از آنجایی اغاز می شود که این گروه در مراسم رژه پرچم جمهوری اسلامی را حمل می کند.


نکته در اینجاست که در بیشتر مراسم و رژه های ایرانیان مقیم کانادا و حتی آمریکا پرچمی که حمل می شود پرچم شیر خورشید هست. و چنانچه فردی پرچم جمهوری اسلامی ایران را حمل کند مورد تعرض و توهین قرار می گیرد. شاید در مراسمی در حد دانشگاه و یا گردهمایی های کوچک اجازه داده شود پرچم جمهوری اسلامی ایران گذاشته شود ولی در مراسمی در حد رژه خیابانی محال از ممکنات است. نمونه این مراسم هم مراسم رژه ایرانیان در شهر نیویورک به مناسبت عید نوروز بود که پرچم شیر خورشید حمل شد. با این کار افراد ایرانی مخالف جمهوری اسلامی ایران هر سنت و آیین زیبایی را به خود و یا به عنوانی به مردم ایران نسبت می دهند و جمهوری اسلامی ایران را از آن مبرا می کنند.



حال سوال این هست که آیا در تفکر این افراد دگرباش بودن یک مسئله مورد قبول هست یا نه؟

اگر این مسئله یک مسئله پذیرفته شده برای این افراد باشد باید از حمل پرچم جمهوری اسلامی جلوگیری می کردند و پرچم شیر خورشید را حمل می کردند. اگر دلیل حمل پرچم جمهوری اسلامی به دلیل مخالفت جمهوری اسلامی با افراد دگرباش هست و با این کار ضربه ای به جمهوری اسلامی زده می شود پس بر طبق همین استدلال باید در مراسم چهارشنبه سوری هم پرچم جمهوری اسلامی حمل شود زیرا جمهوری اسلامی مخالف چهارشنبه سوری هست. ولی این کار در چهارشنبه سوری رخ نمی دهد و دلیل آن همان منطقی هست که می گوید هر آیین و فرهنگ زیبا متعلق به شیر خورشید هست نه جمهوری اسلامی. حال اگر طبق همین منطق پیش برویم به این نتیجه می رسیم که دگرباش بودن بین این افراد فعلی پسندیده نیست و به همین دلیل آن را به جمهوری اسلامی نسبت می دهند. ولی به دلیل پیچیده بودن و واضح نبودن این منطق و استدلال این گروه ناخودآگاه پرچم جمهوری اسلامی را حمل می کنند و مورد استقبال دیگر ایرانیان حاضر در مراسم قرار می گیرند بی آنکه متوجه باشند که با این کار در واقع به عدم تایید دگرباش بودن در عمق وجود خود اذعان می کنند.

۲۳ تیر، ۱۳۹۲

روزی که غرق شدم

سرم رو زیر آب کردم و به پایین نگاه کردم. تاریک بود. چیزی دیده نمی شد. این خودش خیلی آزار دهنده بود. همیشه فکر می کردم که در یک جای خشک یا نیمه خشک می میرم. بیابونی، دشتی، صحرایی، تپه ای و یا کوهی. حتی قبر خودم رو هم تصور کرده بودم که در دل زمینی سنگلاخی  کنده شده بود. برای تمامش آمادگی داشتم ولی اینجا سخته. می دونی وقتی برای این لحظه بزرگ آمادگی ذهنی نداشته باشی نمی تونی به این راحتی قبولش کنی. کلی به خیال خودم، خودم رو آماده کرده بودم ولی نمی دونم چرا الان اینقدر تصمیم گیری برام مشکل شده. نمی دونم شاید فقط به خاطر این باشه که قبلا مرگ خودم رو جور دیگه ای پیشبینی کرده بودم. باز سرم رو زیر آب کردم و به پایین نگاه کردم. سیاه بود. دوست ندارم که به این شکل حذف بشم. خوب درسته که قبول دارم بعد از مردن آدم از این دنیا حذف می شه ولی شاید اگر قبری بر دامنه تپه ای داشتم هنوز می تونستم با این دنیا ارتباطی داشته باشم. ولی اگر به کف این آب بروم با اون تاریکی چطور می تونم ارتباط برقرار کنم. همیشه دیده بودم روح ادم هایی که می میرند از بدنشان خارج می شود، به بالای سر بدنشان می ماند و حرف ها و اتفاقات اطراف را می بیند و می شنود ولی کاری نمی تواند بکند. حالا اگر من به ته آب برم روحم کجا می رود؟ اگر بالای سر جنازه ام همون پایین بماند که تاریک هست و چیزی نمی بیند اگر بالا بیاید باز آب هست و هیچ بنی بشری رد نمی شود. نمی دونم شاید هم بعد از مرگ روح ناگهان به دنیای دیگه می رود و دیگر ارتباطش با این دنیا قطع می شود. در این موقعیت ترجیح می دهم که همین حالت آخری باشد.

به مادر پدرم، برادرام و اون فکر می کردم. فکر می کردم که آیا من موجود خوبی برای آنها بودم یا نه؟ سعی می کردم که تصویر خوبی از آنها در ذهن خودم درست کنم و با این تصویر این دنیا را ترک  کنم. چشم هام رو بستم و به آنها فکر کردم و شروع کردم به پایین رفتن. هوای شش هام داشت خالی می شد و من به پایین می رفتم. هنوز به آنها فکر می کردم. کم کم بی هوایی داشت بهم فشار می آورد. نمی تونستم روی آنها تمرکز کنم. داشتم خفه می شدم. فشار داشت زیاد می شد. دیگه داشتم می مردم. من داشتتم کجا می رفتم. انگار که تو رو به سمت یه نقطه پر انرژی ببرند. انرژی همینطور زیاد می شد. زیاد می شد زیاد می شد زیاد می شد تا به نقطه بیشترین انرژی بررسی. این درست یک نقطه هست که گذشتن از آن کمتر از یک ثانیه طول می کشد ولی انرژی لازم برای عبور از آن اینقدر زیاد هست که وقتی تو از آن عبور کردی متلاشی می شوی. در این 5 ساعت گذشته چند بار خودم را به این نقطه رساندم ولی هربار که رسیدم نتونستم از آن عبور کنم. می دونی چرا؟ بزار برات یه مثال بزنم. تا حالا سوار دوچرخه شدی که از بالای یک تپه خودت رو به پایین برسونی. اولش همه چی خوبه. تو همه چیز رو تحت کنترل داری. سرعت کم کم بالا می رود و کنترل دوچرخه سخت تر می شود ولی تو هنوز کنترل داری. تا جایی که سرعت به حدی می رسد که تو هیچ کنترلی روی دوچرخه نداری. حالا تو این وضعیت کوچکترین سنگی وسط راه دوچرخه را با چنان سرعتی از مسیر خارج می کند که هیچ کس قادر به برگرداندن آن به مسیر اصلی نیست. یک احتمال خیلی کمی هم وجود دارد که تو این وضعیت عدم کنترل همه چیز خوب پیش برود و تو به سلامت از تپه به پایین برسی. این لحظه عبور از نقطه پر انرژی مرگ هم دقیقا اینطوری هست. من تمرکز می کنم که به آدمهایی که دوستشان دارم و چیزهای خوب فکر کنم و با این شیوه جلو می روم ولی وقتی که به مرگ از یک حدی بیشتر نزدیک می شوم ناگهان همه آدمها فراموش می شوند و خودم رو تنها می بینم. خیلی وحشتناکه. هیچ کس هیچ کس نمی مونه. فقط خوتی. نتونستم خودم رو متقاعد کنم که با این تنهایی و ذهن مغشوش این دنیا را ترک کنم.


باز آمدم روی آب. عضلاتم دیگه قدرت نداشت. پوستم می سوخت. چشمام سیاهی می رفت. موقعیت بدی بود. این خودم بودم که باید تصمیم می گرفتم که کی باید بمیرم. همه چی دست خودم بود. این ذهن داشت داغونم می کرد. خواستم فراموش کنم. پس فریاد زدم. با تمام وجود فریاد زدم تا ذهنم خالی شود. ولی چه فایده. این فقط برای چند ثانیه بود. چند بار این کار را کردم. دیگه حتی نیرویی نداشتم که فریاد بزنم. پایین رفتم، باز پایین تر. همه از یادم رفتند خودم بودم و وحشتی بی انتها. همه جا تاریک می شد. تاریک و تاریک تر. تنها و تنها تر. فشار زیاد بود داشتم متلاشی می شدم. ذهنم به سرعت می چرخید. سرعت همه چی تند می شد. و یک ثانیه گذشت ...

۱۱ تیر، ۱۳۹۲

رهگذر غروب

در سکوت نگاهش ناامیدی را می شد خواند

خستگی و بی پناهی

شاید دیگر دیر شده بود و رمقی برایش باقی نمانده بود

چشمانش را بست و در ذهنش به افق نگریست. 

به انجا که خورشید غروب می کرد

خورشید دیگر نبود ولی هنوز اشعه هایی از آن را می شد دید.

پس چشم باز کرد و به راه افتاد

به سوی اشعه های نور

او به همراه اشعه ها رفت،

شهر و مردمانش در تاریکی فرو رفتند

او هرگز به خورشید نرسید

ولی شهر هایی را دید که مردمانش دور آتش از خورشید می گفتند

و با بی رمق شدن آتش به خواب می رفتند

بعد ها مردمان گفتند که رهگذری را دیده اند که خورشید را هرگز ندیده بود

و در پی آن زمین را صدها دور چرخیده بود

او نمی توانست که تندتر برود چون پاهایش کوتاه بود

و از طرفی نمی توانست بیاستد از ترس اینکه مبادا خورشید را از دست بدهد

پس او در جستجوی خورشید اشعه ها را دنبال می کرد

این رهگذر، رهگذر غروب بود. 

او تنها رمقی بود که از مردمانی که روز را گذرانده اند باقی مانده بود

او می رفت تا مگر بار دیگر خورشید را به شهر باز آورد

۰۱ تیر، ۱۳۹۲

دوران زندگی

گذراندن دوران زندگی مهارتی می خواهد که یاد گیری آنها یک هنر است. خیلی ها را می شناسم که رفتن به دهه دوم، سوم، چهارم  و پنجم زندگی برایشان یک غول است. هستند کسانی که یک دوره از زندگی را با موفقیت طی می کنند ولی در دوره های بعدی قادر به ادامه این موفقیت نیستند. مگر چه می شود که یک انسان موفق بی هیچ دلیلی شکست خورده می شود. چرا عده ای دچار یاس و افسردگی می شوند؟
با خودم که فکر کردم دلیل آن را در تغییر وظایف دیدم. برای خودم ملموس ترین تغییر، تغییر روند بین گرفتن و دادن بود. خیلی با خودم فکر کردم که فرق ما با یک کودک چیه؟ چرا همه می خواهند مثل یک کودک باشند ولی نمی توانند. ما تا وقتی بچه هستیم و یا سنمان کم هست در حال گرفتن هستیم. نیازی به پس دادن نیست. هیچ انتظاری نیست. اگر توی چاله آب بپریم یکی هست که خشکمان کند. اگر سرما بخوریم یکی هست که مراقیتمان بکند. ولی وقتی بزرگ می شیم دیگر کسی نیست که این کارها را برای ما انجام دهد. خودمان هستیم و خودمان.
یک تغییر دیگر که برای من ملموس بود این بود که تا یک سن خاص و یا تا وقتی که در حال درس خواندن هستیم ما در حال یاد گرفتن و جمع آوری اطلاعات از منابع مختلف هستیم. ولی بعد از آن شرایط تغییر می کند. اینبار ما دهنده هستیم و دیگران گیرنده  اطلاعات ما. ما کمتر دریافت کننده می شویم و بیشتر دهنده می شویم. این تغییر بین دریافت کردن و پس دادن خیلی دشوار هست. بعضی وقت ها هنوز می خواهیم در دوران یادگیری باشیم. این دوران هیچ مسئولیتی ندارد. تنها مسئولیت ما یادگیری هست ولی وقتی که نقش ما از یادگیرنده به یاد دهنده تغییر می کند اوضاع عوض می شود.   دیگر به انتها رسیده ایم. آن آرزوها افسانه های ما به پایان می رسد. حال وظیفه ماست که برای دیگران افسانه بسازیم و آنها را به حرکت در این راه تشویق کنیم.  این قسمت مشکل کارهست. خیلی از ما شنوندگان خوبی هستیم ولی به خوبی شنیدن قادر به تعریف داستان نیستیم. . مهم نیست که چقدر داستان گوش داده باشی و چقدر داستان بلد باشی. تا وقتی که نتوانی یک داستان را درست و با آب و تاب تعریف کنی قصه گوی خوبی نمی شوی. بعضی از ما هنر قصه گویی خوبی نداریم برای همین وقتی می شنویم که دیگر وقت ماست که قصه بگوییم زود 
دلخور می شویم. بی انصافی هم اینجاست که وقتی وقت قصه شنیدن تمام می شود دیگر کسی برایت قصه تعریف نمی کند. 
تغییر همیشه سخت هست مخصوصا برای آدمهایی که دوستدار سکون هستند و زیاد دنبال تغییر نیستند.

۰۷ آذر، ۱۳۹۱

آرامش

دیگه خیلی پیرشده بود حتی براش مهم نبود که ریش هایش نامرتب هستند. دیگه مو های سرش رو رنگ نمی کرد. دیگه سر کار نمی رفت. نشسته بود گوشه ای و فقط تماشا می کرد. این بزرگترین لذتش بود.