eXTReMe Tracker

۰۷ اسفند، ۱۳۹۵

بهادر 1

بهادر، تقریبا 10 سالی می شه که ندیدمش. خیلی با هم رفیق بودیم. دوران دانشجویی توی یه اتاق بودیم. جوری به هم نزدیک بودیم که بچه ها می گفتند هیچ کدومتون نمی تونین زن بگیرین چون زنهای شما به رفیقتون حسودی می کنند از بس با هم هستید. تا اینکه 10 سال پیش من آمدم اینجا و بهادر همونجا موند. الان 10 سال میشه ندیدمش. اوایل با تلفن زیاد با هم حرف می زدیم. ولی این اواخر به خاطر مشغله زیاد تماس ها کمتر شده بود. وقتی از هم دور می شی نقاط مشترک زندگی کم می شوند.

حالا آمده ام فرودگاه استقبالش. قرار هست که 2 هقته ای اینجا پیش ما بمونه. برای یک کنفرانس آمده. 

از پله ها که داشت می آمد پایین شناختمش. خیلی تغییر کرده بود ولی زیربنا همون بود. هنوز مثل قبل لاغر و ترکه ای بود. کمی موهاش سفید شده بود. عینک نداشت. حتما چشم هایش رو عمل کرده بود. به پایین پله ها که رسید رفتم جلو وبغلش کردم. هنوز همون عطر دوران دانشگاه رو می زد. وقتی بغلش کردم بوی عطر من رو برد به 15 سال پیش. بهادر خیلی خوشتیپ بود و جزو معدود دانشجوهایی بود که حواسش به لباس پوشیدنش و ظاهرش بود. همیشه لباس هاش اتو داشتند و بدنش بوی عطر می داد.

پروازهای خارجی که به شهر ما می آیند معمولا ساعت 10:30 شب می رسند. قسمت آخر پرواز از تورنتو و یا نونترال به شهر ما هست که خودش 3 ساعت هست و توی این پرواز چون پرواز داخلی حساب می شود غذا سرو نمی شود. برای همین فکر کردم شاید گرسنه باشد. توی راه جلوی یک ساندویچی وایستادیم تا یه چیزی بخوریم. نرفتیم رستوران چون فکر کردم حتما خسته هست و رستوران طول می کشد تا غذا را بیاورند. عوضش فردا صبح برای صبحانه می رویم یه جای خوب.
رفتیم داخل ساندویچی که سفارش بدیم. خودم یادمه اوایل که آمده بودم برام سخت بود که ساندویچ سفارش بدم چون کلی سوال در مورد نوع نون و موادی که می خواهی توش باشد ازت می پرسند که از بس زیاده می خواهی بگی بابا بی خیال یه چیزی بده بخورم. برای همین باهاش رفتم که کمکش کنم.
گفتم چی می خوری؟
گفت چی دارند. تو خودت معمولا چی می خوری؟
گفتم اون ساندویچشون خوبه می خواهی اون رو بگیریم؟
گفت می تونم فقط با سبزیجات بگیرم؟
وقتی داشت این حرف رو می زد یک کم معذب بود.
فهمیدمش. گفتم آره می شه.
رفتیم خونه. چمدونش رو باز کرد و یه بسته پسته و 2 تا زعفران آورده بود.
دیدم خسته است. جاش رو بهش نشون دادم و گفتم که دستشویی کجاست و رفتیم خوابیدیم.
...

۳۰ بهمن، ۱۳۹۵

لاتاری

هیچ وقت پول من رو قبول نمی کرد. می گفت پول زحمت کشی خودت هست. برای اینکه متقاعدش کنم گفتم که لاتاری بردم و دوست دارم یک بخشش رو به تو بدم. پول رو ریختم به حسابش ولی بعدها متوجه شدم که چون پول لاتاری رو حلال نمی دونیسته تمام اون پول رو داده به خیریه 
از اینکه اینقدر کم می شناختمش شرمنده شدم.

۲۰ دی، ۱۳۹۵

انسان متکلم، انسان تنها

انسان اولیه تکلم نداشت. آنها همدیگر را با نگاه کردن می فهمیدند. تا زمانی که انسانها از هم دور شدند. آنها دیگر قادر به ازتباط برقرار کردن و فهمیدن یکدیگر با نگاه کردن و احساس کردن نبودند. پس کلمات را اختراع کردند تا مقصود خود را برسانند.

صحبت کردن کافی بود تا زمانی که باز فاصله ها بیشتر شد. اینبار خط اختراع شد. باز دورتر شدند و پست ایجاد شد. دورتر و تلفن و دورتر و ایمیل و دورتر ...

دوری مادر ایجاد زبان است. تو هیچ وقت دیدی آدم سالم با خودش صحبت کند برای رساندن پیام خودش به خودش؟ نه چون خودش را کامل درک می کند در خودش زندگی می کند. وقتی از خودت دور می شی گاهی لازم است تا با خودت صحبت کنی تا به خودت برگردی. 

۱۰ آذر، ۱۳۹۵

فعلا تهران پایتخت است

فعلا تهران پایتخت است
خیلی وقتها بحثها به جایی می رسد که یکی از طرفین از این منطق استفاده می کند:
اگر فلان چیز رو دوست داری و یا مخالف فلان چیز هستی خوب برو فلان کشور زندگی کن.
این نوع استدلال فقط منحصر به ایرانی ها نیست خیلی افراد کشورهای دیگر هم استفاده می کنند. حتی در مناظره های انتخاباتی آمریکا هم بسیار پیش آمد که چون یکی از طرفین طرفدار ایده های سوسیالیتی بود محکوم می شد که برود و در فلان کشور اروپایی زندگی کند.
حالا من می خواهم این منطق را تعمیم بدهم به دو مسئله واقعی.
اتفاق اول: دو هفته پیش هوای تهران به حدی آلوده بود که کلیه مدارس تعطیل شدند. عده ای هم کارشان به بیمارستان کشید و یا فوت کردند. افراد و خبرگزاریهای بسیاری از آلودگی هوای تهران شکایت کردند و شروع به انتقاد کردند.
اتفاق دوم: چند روز پیش کاسترو فوت کرد و عده ای در رثا و عده ای در مذمت او سخنانی گفتند. و برخی معتقد بودند افرادی که در رثای او حرف می زنند باید یا به کوبا و یا به روسیه مهاجرت کنند.
حالا بیایید منطق بالا را روی این بحث پیاده کنیم:
تو به سرمایه داری اعتراض داری در کشور سرمایه داری زندگی نکن.
معادل: تو به آلودگی هوای تهران اعتراض داری تهران زندگی نکن
تو از درمان و آموزش رایگان کوبا حرف می زنی پس برو اونجا زندگی کن
معادل: تو عکس از طبیعت روستا می گذاری و یا از آب و هوای خوب و مردم با صفای آن صحبت می کنی پس برو روستا زندگی کن
تو در سیستم سرمایه داری زندگی می کنی پس ناخودآگاه مهره ای برای سیستم هستی پس به پیشرفت سیستم داری کمک می کنی پس از اون کشور برو
معادل: تو (فامیل تو) در تهران زندگی می کنی پس بطور طبیعی در تولید آلودگی و ترافیک تهران سهیم هستی پس از تهران برو
تو اصالتا در این کشوربه دنیا نیامدی و بلکه آن را انتخاب کردی پس در صورتی که بخشی از سیستم را نمی پسندی باید کشور دیگری را انتخاب کنی
معادل: بیش از نیمی از جمعیت تهران مهاجر هستند (خوشبینانه) که حداکثر یک نسل قبل از شهرها و یا روستا های دیگر مهاجرت کرده اند پس تهران را انتخاب کرده اند پس چنانچه با آلودگی هوای آن مشکل دارند باید شهر دیگری را برای زندگی انتخاب کنند.
کسی که عکس باغی در یک روستا را می گذارد به معنی آن نیست که مشکلات زندگی در روستا را انکار می کند.
اگر آب شرب مردم خوزستان آلوده است شاید تقصیر مردم خوزستان و یا سیاست استاندار آن نباشد. اگر مردم سیستان بلوچستان فقیر هستند شاید مقصر خود آنها نباشند. شاید این سیاست مداران کشور هستند که نفت خوزستان، زعفران خراسان، مس کرمان و ... را هزینه تهران می کنند تا خود که تهران نشین هستند آسوده باشند و بعد تو به نانوایی که از مشهد آمده تهران می گویی برو.


۱۱ مهر، ۱۳۹۵

غریب

حتی تنهایی هم پیشم نمانده. من ماندم غریب میان جمعیتی انبوه. حتی نمی گذارند که تنها باشم. 

حتی نمی گذارند فقیر باشم تا سختی گرسنه بودن را بچشم.

حتی نمی گذارند که بمیرم. قلبم را با دستگاه پمپ می کنند که مبادا بمیرم.


تفاوت

اختلاف را زمانی حس کردم که خود فروشی که زمانی بدترین فحش بود ارزش شد.  و من موندم و محصولی بی خریدار.

You have to sell yourself
Market yourself
...

۲۶ شهریور، ۱۳۹۵

حرفی برای گفتن

وقتی از دنیای 32 حرفی خارج می شی دیگه حرفی برای گفتن نداری! فقط نگاه می کنی. خیره می شی و تماشا می کنی.

بس کن و بیش مگو گرچه دهان پر سخن است
زانکه این حرف و دم و قافیه هم اغیارند

۲۳ شهریور، ۱۳۹۵

این اشک دیده من و خون دل شماست

بلند ترین ساختمان مسکونی کانادا در تورنتو با بیش از 80 طبقه در گرانترین منطقه تورنتو.

سرمایه گذار: ملت شریف ایران پول های دزدی آقای خاوری 

نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت                       این اشک دیده من و خون دل شماست

پی نوشت:
بعضی وقتها با دوستان شوخی می کنم و می گم بهترین شغل بابای پولدار هست. چون هر شغلی داشته باشی زحمت داره.بعضی وقتها برای پول در آوردن باید  نفرین مردم رو با خودت حمل کنی. ولی وقتی این پول به بچه می رسد نه مسئول حلال حروم پول هست و نه زحمتی باید برای بدست آوردنش بکشد. 
این برج هم شاهکار پسر آقای خاوری و یک شریک ایرانی زاده شیر پاک خورده هست. 




۱۲ شهریور، ۱۳۹۵

حس چهارم

توی این دوره زمونه حس بویایی خیلی حس بکری مونده. 
از زمانی که به دنیا می آییم حس لامسه شروع به کار می کند. شاید وقتی بچه هستیم لذت حس لامسه را از دست می دیم. آخه تا اون موقغ بیشتر چیزها رو لمس کردیم و دیگه لمس اشیاء برامون لذت بخش و تازه نیست. حرفم شاید عجیب باشه ولی خودم وقتی برای اولین بار سرم رو با تیغ زدم فهمیدم حس لامسه هم میتونه عجیب و لذت بخش باشه. وقتی اولین حموم رو با کله تیغ زده گرفتم حس عجیبی بود. انگار عصب های حسی کله من سالها این حس رو انتقال نداده بودند. وقتی دست روی سرم می گذاشتم و گرمای دستم رو حس می کردم عجیب بود.

حس شنوایی و بینایی هم با موسیقی و دیدن های زیاد حساسیت خودش رو از دست داده. به عنوان یک پروژه و یا ایده جدید می شود روی حس بویایی کار کرد. خلق یک هارمونی برای بینی. خیلی وقتها شده که یک بوی خاص من رو برده به یک عالم دیگه. خیلی حسش عمیقه. ولی همیشه تصادفی بوده. حالا فکر کن یکی بیاد و یک سنفونی بو اختراع کنه.


۰۷ شهریور، ۱۳۹۵

68 سالگی

هفته پیش 68 ساله شدم. وقتی 18 سالم بود نمی خواستم بیشتر از 60 سالگی زندگی کنم. همیشه فکر می کردم تا قبل از 60 سالگی می میرم. هفته پیش 8 از تاریخ مرگم می گذشت. حس غریبیه بیش از عمرت زندگی کنی. نمی دونم آیا این 8 سال اضافه بوده. شاید هیچ کار بدرد بخوری تو این 8 سال نکردم. شاید اگر هم می مردم فرقی نداشت. ولی از طرفی هم حس بدی نداشتم که این 8 سال اضافه زنده بودم. 

شاید زمان هدفهای ما را با خودش عوض می کند.