eXTReMe Tracker

۱۷ تیر، ۱۳۹۵

تسلسل

فرمانده دستور حمله می دهد. باید بلند شوی و از خاکریز بالا بری و به سمت رشمن حمله کنی. احتمال تیر خوردن بالاست. تو ازدواج کردی و بچه داری. کشورت رو دوست داری. اعتقادات زیاد برات اهمیت ندارد. اجرا نکردن دستور فرمانده ممکن است عواقب خطرناکی برات داشته باشد. ولی خود فرمانده آدم خوبی است ممکن است از خطای تو چشم پوشی کند. ولی چنانچه تو از دستور سرپیچی کنی شاید عملیات شکست بخورد. چند روز پیش یک اسیر دشمن رو از نزدیک دیده بودی. مثل خودت بود. اون هم عروس داشت و 3 تا نوه. قبلا توی یک نجاری کار می کرد. از اون روز برات سخت تر شده بود دشمن رو بکشی. 

و حالا شخصیت تو: آدمی وظیفه شناس مرتب تمیز سحر خیز بدنی معمولی با عضلات معمولی عینکی مو های فر فری ...

وقتی کل اطلاعات رو جمع کردی مدلشون کن توی کامپیوتر و مسئله رو حلش کن. ببین این آدم در اون شرایط چه کار می کنه.

روابط و ارتباطات انسانی خیلی جالب هست. رئیس جمهور یک کشور دستور حمله اتمی می دهد. دستور به فرمانده عالی نظامی داده می شود. فرمان به رده های پایین منتقل می شود تا به فردی برسد که کلید پرتاب را فشار می دهد. در هر بار انتقال دستور اطلاعات از فیلتر ذهنی یک آدم با مشخصاتی شبیه آدم بالا رد می شود. با کمی تغییر در برخی شرایط شاید دستور در وسط راه متوقف شود و یکی از افراد از اجرا سر باز بزند. مثلا اگر جون آدم ها برات اهمیت داشته باشد و یا اینکه پدر بزرگت در بمباران اتمی ژاپن کشته شده باشد. شاید اگر تنبیه سرباز زدن از دستور مافوق زیاد جدی نباشد تو این کار رو نکنی. 

خیلی دوست داشتم بتونم همچین چیزی رو مدل کنم. 

۰۶ اردیبهشت، ۱۳۹۵

فقر و بزرگی

وقتی توی زندگیت یه تغییر بزرگ ایجاد کردی باید همواره دلیلی برای تغییردوباره داشته باشی یا ایجاد کنی وگرنه زود خسته می شوی. در راستای این منش گاهی تغییراتی در زندگی خود اعمال می کنم تا دچار روزمرگی نشوم. یکی از کارهایی که انجام می دهم تا از روزمرگی خارج شوم این هست که به صورت محدود تدریس می کنم. همون تدریس خصوصی خودمون. گاهی حتی از آن به عنوان وسیله ای جهت تحلیل جامعه هم استفاده می کنم. مثلا بعضی وقت ها وقتی کسی زنگ می زند و قیمت می خواهد قیمت را دو برابر آنچه که معمولا می گیرم می گم تا ببینم آستانه درد جامعه تا کجاست. تا کجا و در چه شرایطی حاضر هستند تا این پول را بدهند.
بگذریم. چندین ماه پیش یه خانمی زنگ زد و برای ریاضی پسرش دنبال کسی می گشت. من هم قبول کردم. رفتم خونش. دیدم که توی خونه هایی که دولت برای اقشار کم درامد درست کرده زندگی می کند. دو تا پسر دو قولو داشت ولی یکیشون نیاز به کمک داشت. درس که تموم شد مبلغی رو که داد مبلغ یک ساعت بود ولی جلسه من یک ساعت و نیم بود. ولی من به رو نیاوردم. خلاصه ما مدتی به پسر این خانم درس دادیم تا رسید به زمانی که من داشتم 2 ماه می رفتم مسافرت و نبودم. این خانم به من زنگ زد و گفت برای فردا می توانم به پسرش کمک کنم. البته اینبار می خواست به هر دو تا شون درس بدم چون دم امتحان هاشون بود. من هم داشتم 2 روز بعد می رفتم و هیچ کاری انجام نداده بودم. بهش گفتم شرمنده من 2 روز دیگه مسافر هستم و کارهام مونده. گفت که این جلسه خیلی مهم هست و حاضر هست برای 2 تا بچه اش دو برابر بپردازد. من گفتم خواهر من موضوع پولش نیست موضوع این هست که من کار دارم و نمی رسم. کلی اصرار که یه جوری انجامش بدم. من هم قبول کردم. گفتم که مبلغش هم همونی که از یکی می گرفتم. رفتم خونشون و باهاشون ریاضی کار کردم و کارم که تموم شد آمد و دو برابر مبلغ قبلی رو بهم داد. من اضافه رو پس دادم و گفتم همین بس هست. کفش هام رو پوشیدم و رفتم بیرون. 20 قدم دور نشده بودم دیدم خانمه داره صدام می کنه. راه افتاده بود توی برف ها دنبالم و بهم رسید. پولی رو داد دستم. گفتم همون کافی بود. گفت نه داری می روی مسافرت به دردت می خوره. هرچی اصرار کردم قبول نکرد و پول رو کرد همراهم. خداییش خیلی لذت خوبی بود. اینقدری که با این پولی که اون به من داده بود حال کردم با هیچ پول دیگه ای حال نکرده بودم. انگار 10000 دلار به من داده باشن. حتی بیشتر. 

دم بعضی آدم ها گرم 

۰۲ اردیبهشت، ۱۳۹۵

کومونیسم

این همکار کانادایی ما دیروز شاکی بود از وضعیت موجود در سر کار و آمده بود پیش من درد دل می کرد. بحث بالا گرفت و در این میانه گفت: که اینجا (محل کار) شده مثل کشورهای کومونیست که فرقی نداره که چقدر کار می کنی با همه یکسان برخورد می شه و هیچ تفاوتی بین کسی که سخت کار می کنه و کسی که کار نمی کنه نیست. من هم تایید کردم . گذشت.
امروز این رفیقمون که شال وکلاه کرده بود که برود، دیدم آمد بالای سرم و گفت امیر خداحافظ می بینمت (سی یو، گودبای) من هم خداحافظی کردم ولی دیدم هنوز وایستاده. بعد گفت امیرمی خواستم بابت حرف هایی که دیروز زدم عذر خواهی کنم، عصبانی بودم. من هم گفتم خواهش می کنم پیش میاد من هم گاهی عصبانی می شم. بعد گفت آره درسته ولی نمی بایست می گفتم که سیستم اینجا کومونیستی هست. طفلک احساس عذاب وجدان می کرد که چرا گفته کومونیست. فکر نمی کردم کومونیست اینقدر برای انها بار منفی داشته باشه.

خلاصه باید حواسم رو جمع کنم که جایی به کسی نگم کومونیست که انگار مثل فحش می مونه.

۰۴ فروردین، ۱۳۹۵

دوستت ندارم

هیچ وقت نتونستم خیلی دوست داشته باشم. هر بار تلاش کردم دیدم دارم از خودم دور می شم. چرا دروغ خودم رو بیشتر دوست دارم. با خودم آروم ترم. 

وقتی خودت نباشی دیگه حتی نمی تونی احساساتت رو نشون بدی. سر سفره هفت سین هیچ کتابی نمی گذاری که نکنه تعداد طرفدارات کم شن. و بعد می شی حلزونی که توی پوسته حلزون دیگه ای زندگی می کنه. کُند می شی. می دونی چرا چون اگر بدوی پوسته ات می افتد و چون تا حالا توی پوسته یکی دیگه زندگی کردی از خودت پوششی نداری و لخت می شی. لخت لخت.

سال نو مبارک


۲۱ اسفند، ۱۳۹۴

تنه های نازک

این روزها تنه همه درختها نازک شده. دیگه صبر برای رشد وجود نداره. گاو ها را در 2 سالگی، گوسفندان را در 1 سالگی، خوک ها را در 5 ماهگی و مرغ ها را در 20 روزگی سر می برند.  چشم ها نزدیک بین شده اند. کسی ستاره را نمی بینید مگر در مونیتور. 
همه بهینه شده ایم به لطف الگوریتم های بهینه سازی. دلم لک زده برای بی نظمی. از بیهودگی بیهوده لذت بردن. دردهای زیبا. مشکلاتی که با دست حل شوند با گریه نه با پول. 

۱۶ اسفند، ۱۳۹۴

تحلیل اقتصادی سیاسی

این موضوع همینطوری به ذهنم رسید. نه اینکه من تحلیلگر باشم.

چند نکته در اخبار بود که کنار هم رسیدم و به این نتیجه رسیدم:

  • قیمت نفت این اواخر به پایین ترین حد خودش در 15 سال اخیر رسیده. حتی به بشکه ای 28 دلار هم رسید. 
  • تحریم های نفتی ایران برداشته شد و ایران قصد دارد که تولید نفت خود را بالا ببرد.
  • این تصمیم ایران به پایین ماندن قیمت نفت کمک کرد.
  • تحریم ها تولید نفت ایران را از حدود 4 میلیون بشکه به 2 و نیم میلیون بشکه کاهش داد.
  • بعد از تحریم ها ایران فقط حدود 300 هزار تا 400 هزار بشکه به تولید خودش اضافه کرده
  • بعد از تحریم ها حدود 80 و به قولی 150 میلیارد دلار از پول های ایران آزاد شده
  • تولید نفت عربستان حدود 10 میلیون بشکه در روز هست
  • عربستان و ایران در منطقه در سالهای اخیر روی خیلی مسائل با هم درگیر هستند. سوریه، بحرین، یمن، عراق، ...
  • عربستان کمک هزینه تحصیلی به دانشجویان خود را محدود کرد
  • عربستان کمک 2 میلیارد دلاری خود را به ارتش لبنان قطع کرد، البته به دلیل حزب ا...
  • گاردین خبر می دهد که پارلمان اروپا طرح تحریم تسلیحاتی عربستان را به رای گذاشته، شاید عربستان دیگر پول کم آورده سبیل چرب کند
شاید اصرار به تولید بیشتر نفت از طرف ایران یه بازی هست تا عربستان را ضعیف کند. با توجه به در تحریم بودن ایران در سالهای اخیر و بودجه بندی بر اساس 2 میلیون بشکه در روز و 60 تا 70 دلار قیمت بشکه ای نفت درآمد تخمینی ایران از 2 میلیون بشکه در روز با قیمت 70 دلار می شود. 51 میلیارد دلار در سال که این نا خالص هست و باید هزینه تولید نفت را از آن کم کرد ولی ما روی همین 51 میلیارد دلار حساب می کنیم. اگر فرض کنیم ایران هیچ نفتی تولید نکند و فقط بخواهد روی همین پول آزاد شده کشور را بچرخاند ما برای حدود دو سال بودجه داریم. برای همین فکر می کنم که در حال حاضر قیمت نفت برای ایران زیاد مهم نیست. بلکه ضربه زدن به عربستان هدف ایران هست.

البته این تحلیل من هست که هیچ تخصصی در این زمینه ندارم و فقط برای خودم نوشتم تا در آینده مثل یه دفتر خاطرات مرورش کنم. هدفم هم تایید و یا موضع گرفتن در مورد این استراتژی نیست. نه قصد دارم تاییدش کنم و نه بکوبمش. 

همین

۰۹ اسفند، ۱۳۹۴

خوش بینانه

اگر خوشبینانه به مسئله نگاه کنیم از دید ژاپن و چین ما باخترمیانه هستیم. 

دستگیره های مادر بزرگ

این قدیمی ها نمی گذاشتند هیچ چیز دور ریخته بشه. این مادر بزرگ ما هر وقت ظهر غذا درست می کرد اضافه غذا رو برای شب گرم می کرد. اگر باز هم اضافه می آمد می دیدیم فردا ظهر یه آش عجیب غریب داریم. می گفتم مامان بزرگ این آش چی هست. می گفت اسم نداره برنج و خورشت های مانده دیشب رو با یه مقدار سبزی قاطی کردم و شده آش. ولی خداییش مزه اش خوب بود.
این حکایت فقط به غذا ختم نمی شد. در مورد لباس هم ماجرا به همین منوال بود. لباس اول خریده می شد برای پسر خاله ما که 4 سال از من بزرگتر بود. بعد به من به ارث می رسید، بعد از من نوبت داداشم بود و اگر بعد از چند نسل جون سالم به در می برد و کسی در خانواده زاد و ولد نداشت این لباس بیرونی که الان برای ما کوچک شده بود به شیوه ای ماهرانه به لباس توی خونه تبدیل می شد. فکر نکنید این پایان داستان چرخه بود. بعد از چند سال در خانه پوشیده شدن یه روز به خانه می آمدی و می دیدی دستگیره ای به دستگیره ها اضافه شده و اون همون لباس سالهای قبل ما بود. بعضی وقتها البته به پارچه گردگیری تبدیل می شد. این همه بازیافت واقعا آفرین داشت. البته یکبار پدر ما به ما گوشزد کرد که سالهای قبل دستگیره هم پایان خط نبود و پارچه های دستگیره پس از مستهمل شدن به آقایه گیوه ساز سپرده می شد تا در ته گیوه بکار رود تا به مرور زمان و با راه رفتن پودر و نابود شود.

شاید این فرهنگ زیبا ریشه افکار و عملکرد سیاسی ما هم شده باشد. اینکه تا یک سیاست مدار زنده است از او در سمت های مختلف استفاده کنم تا بنده خدا پودر و نابود شود. حتی شاید بعد از مرگش هم ولش نکنیم. یک روز به یکی رای می دهیم که یکی دیگه رای نیاره، 4 روز بعد دوباره از اونی که علیه اش رای دادیم حمایت می کنیم تا یکی دیگه رو کله پا کنیم. برای یک عده ثابت خودمون نقش تعیین می کنیم و هیچ آدم جدیدی رو وارد بازی نمی کنیم. حتی یک لحظه هم فکر نمی کنیم که این پیر مقدس امروز ما پیر منفور 10 سال پیش بود. عکس ندیده احمد شاه و زدیم بالا سرمون و شاهزاده صداش می کنیم. انگار نه انگار که بعد از اون تا حالا 2 تا سلسله عوض شده. 

۰۱ اسفند، ۱۳۹۴

یک قاب خالی

دیروز مرد. هیچ وقت دلم نیامد که ازش عکس بگیرم. هر بار باهاش بودم این فکر که روزی از دستش می دهم نمی گذاشت که از بودن باهاش لذت ببرم. دلم نمی آمد ازش عکس بگیرم. دستم به دوربین نمی رفت. خیلی سخته شاید نفهمی و شاید بگی که این دیوانه کیه. ولی این عین حقیقته. تا حالا کسی رو اونقدر دوست داشتی که نخواهی ببینیش؟ اون هم از همین جنس بود. وقتی کنارش بودم فقط می خواستم ساکت بنشینم و نگاهش کنم. هربار که دهنم رو باز می کردم و حرفی می زدم انگار از اون بالا بالاها تلپی باز می افتادم روی زمین. باز خاکی می شدم. هرچی هم سعی می کردم حرف های پر مغز بزنم باز فایده نداشت. صدا از جنس ماده بود ولی او نه. فاصله زیاد بود. فاصله من با اون. شاید فاصله جسم هامون کم بود ولی فاصله روحیمون زیاد بود. زیاد. و این فاصله هم چیزی نبود که بشود با یک روز و یک هفته و حتی یکسال کمش کرد. خیلی عذاب آور بود در کنارش بودن. هم عذاب آور هم لذت بخش.
امروز هرچی گشتم که شاید عکس خوبی ازش داشته باشم دریغ از یک عکس. چند تا عکس پیدا کردم ولی همه آنها قدیمی بودند و توی هیچ کدومشون صورتش به طرف دوربین نبود. آدم های بزرگ اینقدر بی سروصدا به دنیا می آیند و آرام زندگی می کنند و با آرامش می میرند که هیچ اثری ازشون نمی بینی مثل باد.

۲۵ بهمن، ۱۳۹۴

زیرگذرگاههای هلند

چندین بار از این زیرگذر، یا به قول خودم زیر گذرگاه، رد شده بودم. ایندفعه نگاهم به دیوار افتاد و این شعار نویسی به خط فارسی رو دیدم. اولش توجهم را جلب نکرد بعد که یادم افتاد اینجا هلند هست برام جالب شد. نمی دونم چرا نا خدآگاه یاد اون 500 تومنی افتادم که توی فرودگاه لندن به صندوق خیریه انداخته بودم. آون 500 تومنی ای که نقد کردنش از ارزشش بیشتر بود. 
هنوز هم هرچی فکر می کنم نمی دونم چرا.