eXTReMe Tracker

۱۰ آذر، ۱۳۹۵

فعلا تهران پایتخت است

فعلا تهران پایتخت است
خیلی وقتها بحثها به جایی می رسد که یکی از طرفین از این منطق استفاده می کند:
اگر فلان چیز رو دوست داری و یا مخالف فلان چیز هستی خوب برو فلان کشور زندگی کن.
این نوع استدلال فقط منحصر به ایرانی ها نیست خیلی افراد کشورهای دیگر هم استفاده می کنند. حتی در مناظره های انتخاباتی آمریکا هم بسیار پیش آمد که چون یکی از طرفین طرفدار ایده های سوسیالیتی بود محکوم می شد که برود و در فلان کشور اروپایی زندگی کند.
حالا من می خواهم این منطق را تعمیم بدهم به دو مسئله واقعی.
اتفاق اول: دو هفته پیش هوای تهران به حدی آلوده بود که کلیه مدارس تعطیل شدند. عده ای هم کارشان به بیمارستان کشید و یا فوت کردند. افراد و خبرگزاریهای بسیاری از آلودگی هوای تهران شکایت کردند و شروع به انتقاد کردند.
اتفاق دوم: چند روز پیش کاسترو فوت کرد و عده ای در رثا و عده ای در مذمت او سخنانی گفتند. و برخی معتقد بودند افرادی که در رثای او حرف می زنند باید یا به کوبا و یا به روسیه مهاجرت کنند.
حالا بیایید منطق بالا را روی این بحث پیاده کنیم:
تو به سرمایه داری اعتراض داری در کشور سرمایه داری زندگی نکن.
معادل: تو به آلودگی هوای تهران اعتراض داری تهران زندگی نکن
تو از درمان و آموزش رایگان کوبا حرف می زنی پس برو اونجا زندگی کن
معادل: تو عکس از طبیعت روستا می گذاری و یا از آب و هوای خوب و مردم با صفای آن صحبت می کنی پس برو روستا زندگی کن
تو در سیستم سرمایه داری زندگی می کنی پس ناخودآگاه مهره ای برای سیستم هستی پس به پیشرفت سیستم داری کمک می کنی پس از اون کشور برو
معادل: تو (فامیل تو) در تهران زندگی می کنی پس بطور طبیعی در تولید آلودگی و ترافیک تهران سهیم هستی پس از تهران برو
تو اصالتا در این کشوربه دنیا نیامدی و بلکه آن را انتخاب کردی پس در صورتی که بخشی از سیستم را نمی پسندی باید کشور دیگری را انتخاب کنی
معادل: بیش از نیمی از جمعیت تهران مهاجر هستند (خوشبینانه) که حداکثر یک نسل قبل از شهرها و یا روستا های دیگر مهاجرت کرده اند پس تهران را انتخاب کرده اند پس چنانچه با آلودگی هوای آن مشکل دارند باید شهر دیگری را برای زندگی انتخاب کنند.
کسی که عکس باغی در یک روستا را می گذارد به معنی آن نیست که مشکلات زندگی در روستا را انکار می کند.
اگر آب شرب مردم خوزستان آلوده است شاید تقصیر مردم خوزستان و یا سیاست استاندار آن نباشد. اگر مردم سیستان بلوچستان فقیر هستند شاید مقصر خود آنها نباشند. شاید این سیاست مداران کشور هستند که نفت خوزستان، زعفران خراسان، مس کرمان و ... را هزینه تهران می کنند تا خود که تهران نشین هستند آسوده باشند و بعد تو به نانوایی که از مشهد آمده تهران می گویی برو.


۱۱ مهر، ۱۳۹۵

غریب

حتی تنهایی هم پیشم نمانده. من ماندم غریب میان جمعیتی انبوه. حتی نمی گذارند که تنها باشم. 

حتی نمی گذارند فقیر باشم تا سختی گرسنه بودن را بچشم.

حتی نمی گذارند که بمیرم. قلبم را با دستگاه پمپ می کنند که مبادا بمیرم.


تفاوت

اختلاف را زمانی حس کردم که خود فروشی که زمانی بدترین فحش بود ارزش شد.  و من موندم و محصولی بی خریدار.

You have to sell yourself
Market yourself
...

۲۶ شهریور، ۱۳۹۵

حرفی برای گفتن

وقتی از دنیای 32 حرفی خارج می شی دیگه حرفی برای گفتن نداری! فقط نگاه می کنی. خیره می شی و تماشا می کنی.

بس کن و بیش مگو گرچه دهان پر سخن است
زانکه این حرف و دم و قافیه هم اغیارند

۲۳ شهریور، ۱۳۹۵

این اشک دیده من و خون دل شماست

بلند ترین ساختمان مسکونی کانادا در تورنتو با بیش از 80 طبقه در گرانترین منطقه تورنتو.

سرمایه گذار: ملت شریف ایران پول های دزدی آقای خاوری 

نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت                       این اشک دیده من و خون دل شماست

پی نوشت:
بعضی وقتها با دوستان شوخی می کنم و می گم بهترین شغل بابای پولدار هست. چون هر شغلی داشته باشی زحمت داره.بعضی وقتها برای پول در آوردن باید  نفرین مردم رو با خودت حمل کنی. ولی وقتی این پول به بچه می رسد نه مسئول حلال حروم پول هست و نه زحمتی باید برای بدست آوردنش بکشد. 
این برج هم شاهکار پسر آقای خاوری و یک شریک ایرانی زاده شیر پاک خورده هست. 




۱۲ شهریور، ۱۳۹۵

حس چهارم

توی این دوره زمونه حس بویایی خیلی حس بکری مونده. 
از زمانی که به دنیا می آییم حس لامسه شروع به کار می کند. شاید وقتی بچه هستیم لذت حس لامسه را از دست می دیم. آخه تا اون موقغ بیشتر چیزها رو لمس کردیم و دیگه لمس اشیاع برامون لذت بخش و تازه نیست. حرفم شاید عجیب باشه ولی خودم وقتی برای اولین بار سرم رو با تیغ زدم فهمیدم حس لامسه هم میتونه عجیب و لذت بخش باشه. وقتی اولین حموم رو با کله تیغ خورده گرفتم حس عجیبی بود. انگار عصب های حسی کله من سالها این حس رو انتقال نداده بودند. وقتی دست روی سرم می گذاشتم و گرمای دستم رو حس می کردم عجیب بود.

حس شنوایی و بینایی هم با موسیقی و دیدن های زیاد حساسیت خودش رو از دست داده. به عنوان یک پروژه و یا ایده جدید می شود روی حس بویایی کار کرد. خلق یک هارمونی برای بینی. خیلی وقتها شده که یک بوی خاص من رو برده به یک عالم دیگه. خیلی حسش عمیقه. ولی همیشه تصادفی بوده. حالا فکر کن یکی بیاد و یک سنفونی بو اختراع کنه.


۰۷ شهریور، ۱۳۹۵

68 سالگی

هفته پیش 68 ساله شدم. وقتی 18 سالم بود نمی خواستم بیشتر از 60 سالگی زندگی کنم. همیشه فکر می کردم تا قبل از 60 سالگی می میرم. هفته پیش 8 از تاریخ مرگم می گذشت. حس غریبیه بیش از عمرت زندگی کنی. نمی دونم آیا این 8 سال اضافه بوده. شاید هیچ کار بدرد بخوری تو این 8 سال نکردم. شاید اگر هم می مردم فرقی نداشت. ولی از طرفی هم حس بدی نداشتم که این 8 سال اضافه زنده بودم. 

شاید زمان هدفهای ما را با خودش عوض می کند. 

۱۷ تیر، ۱۳۹۵

تسلسل

فرمانده دستور حمله می دهد. باید بلند شوی و از خاکریز بالا بری و به سمت رشمن حمله کنی. احتمال تیر خوردن بالاست. تو ازدواج کردی و بچه داری. کشورت رو دوست داری. اعتقادات زیاد برات اهمیت ندارد. اجرا نکردن دستور فرمانده ممکن است عواقب خطرناکی برات داشته باشد. ولی خود فرمانده آدم خوبی است ممکن است از خطای تو چشم پوشی کند. ولی چنانچه تو از دستور سرپیچی کنی شاید عملیات شکست بخورد. چند روز پیش یک اسیر دشمن رو از نزدیک دیده بودی. مثل خودت بود. اون هم عروس داشت و 3 تا نوه. قبلا توی یک نجاری کار می کرد. از اون روز برات سخت تر شده بود دشمن رو بکشی. 

و حالا شخصیت تو: آدمی وظیفه شناس مرتب تمیز سحر خیز بدنی معمولی با عضلات معمولی عینکی مو های فر فری ...

وقتی کل اطلاعات رو جمع کردی مدلشون کن توی کامپیوتر و مسئله رو حلش کن. ببین این آدم در اون شرایط چه کار می کنه.

روابط و ارتباطات انسانی خیلی جالب هست. رئیس جمهور یک کشور دستور حمله اتمی می دهد. دستور به فرمانده عالی نظامی داده می شود. فرمان به رده های پایین منتقل می شود تا به فردی برسد که کلید پرتاب را فشار می دهد. در هر بار انتقال دستور اطلاعات از فیلتر ذهنی یک آدم با مشخصاتی شبیه آدم بالا رد می شود. با کمی تغییر در برخی شرایط شاید دستور در وسط راه متوقف شود و یکی از افراد از اجرا سر باز بزند. مثلا اگر جون آدم ها برات اهمیت داشته باشد و یا اینکه پدر بزرگت در بمباران اتمی ژاپن کشته شده باشد. شاید اگر تنبیه سرباز زدن از دستور مافوق زیاد جدی نباشد تو این کار رو نکنی. 

خیلی دوست داشتم بتونم همچین چیزی رو مدل کنم. 

۰۶ اردیبهشت، ۱۳۹۵

فقر و بزرگی

وقتی توی زندگیت یه تغییر بزرگ ایجاد کردی باید همواره دلیلی برای تغییردوباره داشته باشی یا ایجاد کنی وگرنه زود خسته می شوی. در راستای این منش گاهی تغییراتی در زندگی خود اعمال می کنم تا دچار روزمرگی نشوم. یکی از کارهایی که انجام می دهم تا از روزمرگی خارج شوم این هست که به صورت محدود تدریس می کنم. همون تدریس خصوصی خودمون. گاهی حتی از آن به عنوان وسیله ای جهت تحلیل جامعه هم استفاده می کنم. مثلا بعضی وقت ها وقتی کسی زنگ می زند و قیمت می خواهد قیمت را دو برابر آنچه که معمولا می گیرم می گم تا ببینم آستانه درد جامعه تا کجاست. تا کجا و در چه شرایطی حاضر هستند تا این پول را بدهند.
بگذریم. چندین ماه پیش یه خانمی زنگ زد و برای ریاضی پسرش دنبال کسی می گشت. من هم قبول کردم. رفتم خونش. دیدم که توی خونه هایی که دولت برای اقشار کم درامد درست کرده زندگی می کند. دو تا پسر دو قولو داشت ولی یکیشون نیاز به کمک داشت. درس که تموم شد مبلغی رو که داد مبلغ یک ساعت بود ولی جلسه من یک ساعت و نیم بود. ولی من به رو نیاوردم. خلاصه ما مدتی به پسر این خانم درس دادیم تا رسید به زمانی که من داشتم 2 ماه می رفتم مسافرت و نبودم. این خانم به من زنگ زد و گفت برای فردا می توانم به پسرش کمک کنم. البته اینبار می خواست به هر دو تا شون درس بدم چون دم امتحان هاشون بود. من هم داشتم 2 روز بعد می رفتم و هیچ کاری انجام نداده بودم. بهش گفتم شرمنده من 2 روز دیگه مسافر هستم و کارهام مونده. گفت که این جلسه خیلی مهم هست و حاضر هست برای 2 تا بچه اش دو برابر بپردازد. من گفتم خواهر من موضوع پولش نیست موضوع این هست که من کار دارم و نمی رسم. کلی اصرار که یه جوری انجامش بدم. من هم قبول کردم. گفتم که مبلغش هم همونی که از یکی می گرفتم. رفتم خونشون و باهاشون ریاضی کار کردم و کارم که تموم شد آمد و دو برابر مبلغ قبلی رو بهم داد. من اضافه رو پس دادم و گفتم همین بس هست. کفش هام رو پوشیدم و رفتم بیرون. 20 قدم دور نشده بودم دیدم خانمه داره صدام می کنه. راه افتاده بود توی برف ها دنبالم و بهم رسید. پولی رو داد دستم. گفتم همون کافی بود. گفت نه داری می روی مسافرت به دردت می خوره. هرچی اصرار کردم قبول نکرد و پول رو کرد همراهم. خداییش خیلی لذت خوبی بود. اینقدری که با این پولی که اون به من داده بود حال کردم با هیچ پول دیگه ای حال نکرده بودم. انگار 10000 دلار به من داده باشن. حتی بیشتر. 

دم بعضی آدم ها گرم 

۰۲ اردیبهشت، ۱۳۹۵

کومونیسم

این همکار کانادایی ما دیروز شاکی بود از وضعیت موجود در سر کار و آمده بود پیش من درد دل می کرد. بحث بالا گرفت و در این میانه گفت: که اینجا (محل کار) شده مثل کشورهای کومونیست که فرقی نداره که چقدر کار می کنی با همه یکسان برخورد می شه و هیچ تفاوتی بین کسی که سخت کار می کنه و کسی که کار نمی کنه نیست. من هم تایید کردم . گذشت.
امروز این رفیقمون که شال وکلاه کرده بود که برود، دیدم آمد بالای سرم و گفت امیر خداحافظ می بینمت (سی یو، گودبای) من هم خداحافظی کردم ولی دیدم هنوز وایستاده. بعد گفت امیرمی خواستم بابت حرف هایی که دیروز زدم عذر خواهی کنم، عصبانی بودم. من هم گفتم خواهش می کنم پیش میاد من هم گاهی عصبانی می شم. بعد گفت آره درسته ولی نمی بایست می گفتم که سیستم اینجا کومونیستی هست. طفلک احساس عذاب وجدان می کرد که چرا گفته کومونیست. فکر نمی کردم کومونیست اینقدر برای انها بار منفی داشته باشه.

خلاصه باید حواسم رو جمع کنم که جایی به کسی نگم کومونیست که انگار مثل فحش می مونه.