eXTReMe Tracker

۲۴ تیر، ۱۳۹۶

به خود بیا

صبر کن، یه نگاهی به پشت سرت بنداز ببین تا کجا آمدی. و به کجا داری می ری.
کم حرف بزن. مطمئن حرف بزن و از خودت کمتر بگو. از دیگران هم هیچی نگو. نسبت به اطرافت کمترین واکنش را نشان بده سعی کن دریافت کنی ولی برای دادن خروجی عجله نکن. بعضی وقتها اصلا لازم نیست خروجی داشته باشی.
آدمهایی که محرک های محیطی کمترین واکنش را نشان می دهند بیشترین ....! همین

۰۷ اسفند، ۱۳۹۵

بهادر 1

بهادر، تقریبا 10 سالی می شه که ندیدمش. خیلی با هم رفیق بودیم. دوران دانشجویی توی یه اتاق بودیم. جوری به هم نزدیک بودیم که بچه ها می گفتند هیچ کدومتون نمی تونین زن بگیرین چون زنهای شما به رفیقتون حسودی می کنند از بس با هم هستید. تا اینکه 10 سال پیش من آمدم اینجا و بهادر همونجا موند. الان 10 سال میشه ندیدمش. اوایل با تلفن زیاد با هم حرف می زدیم. ولی این اواخر به خاطر مشغله زیاد تماس ها کمتر شده بود. وقتی از هم دور می شی نقاط مشترک زندگی کم می شوند.

حالا آمده ام فرودگاه استقبالش. قرار هست که 2 هقته ای اینجا پیش ما بمونه. برای یک کنفرانس آمده. 

از پله ها که داشت می آمد پایین شناختمش. خیلی تغییر کرده بود ولی زیربنا همون بود. هنوز مثل قبل لاغر و ترکه ای بود. کمی موهاش سفید شده بود. عینک نداشت. حتما چشم هایش رو عمل کرده بود. به پایین پله ها که رسید رفتم جلو وبغلش کردم. هنوز همون عطر دوران دانشگاه رو می زد. وقتی بغلش کردم بوی عطر من رو برد به 15 سال پیش. بهادر خیلی خوشتیپ بود و جزو معدود دانشجوهایی بود که حواسش به لباس پوشیدنش و ظاهرش بود. همیشه لباس هاش اتو داشتند و بدنش بوی عطر می داد.

پروازهای خارجی که به شهر ما می آیند معمولا ساعت 10:30 شب می رسند. قسمت آخر پرواز از تورنتو و یا نونترال به شهر ما هست که خودش 3 ساعت هست و توی این پرواز چون پرواز داخلی حساب می شود غذا سرو نمی شود. برای همین فکر کردم شاید گرسنه باشد. توی راه جلوی یک ساندویچی وایستادیم تا یه چیزی بخوریم. نرفتیم رستوران چون فکر کردم حتما خسته هست و رستوران طول می کشد تا غذا را بیاورند. عوضش فردا صبح برای صبحانه می رویم یه جای خوب.
رفتیم داخل ساندویچی که سفارش بدیم. خودم یادمه اوایل که آمده بودم برام سخت بود که ساندویچ سفارش بدم چون کلی سوال در مورد نوع نون و موادی که می خواهی توش باشد ازت می پرسند که از بس زیاده می خواهی بگی بابا بی خیال یه چیزی بده بخورم. برای همین باهاش رفتم که کمکش کنم.
گفتم چی می خوری؟
گفت چی دارند. تو خودت معمولا چی می خوری؟
گفتم اون ساندویچشون خوبه می خواهی اون رو بگیریم؟
گفت می تونم فقط با سبزیجات بگیرم؟
وقتی داشت این حرف رو می زد یک کم معذب بود.
فهمیدمش. گفتم آره می شه.
رفتیم خونه. چمدونش رو باز کرد و یه بسته پسته و 2 تا زعفران آورده بود.
دیدم خسته است. جاش رو بهش نشون دادم و گفتم که دستشویی کجاست و رفتیم خوابیدیم.
...

۳۰ بهمن، ۱۳۹۵

لاتاری

هیچ وقت پول من رو قبول نمی کرد. می گفت پول زحمت کشی خودت هست. برای اینکه متقاعدش کنم گفتم که لاتاری بردم و دوست دارم یک بخشش رو به تو بدم. پول رو ریختم به حسابش ولی بعدها متوجه شدم که چون پول لاتاری رو حلال نمی دونیسته تمام اون پول رو داده به خیریه 
از اینکه اینقدر کم می شناختمش شرمنده شدم.

۲۰ دی، ۱۳۹۵

انسان متکلم، انسان تنها

انسان اولیه تکلم نداشت. آنها همدیگر را با نگاه کردن می فهمیدند. تا زمانی که انسانها از هم دور شدند. آنها دیگر قادر به ازتباط برقرار کردن و فهمیدن یکدیگر با نگاه کردن و احساس کردن نبودند. پس کلمات را اختراع کردند تا مقصود خود را برسانند.

صحبت کردن کافی بود تا زمانی که باز فاصله ها بیشتر شد. اینبار خط اختراع شد. باز دورتر شدند و پست ایجاد شد. دورتر و تلفن و دورتر و ایمیل و دورتر ...

دوری مادر ایجاد زبان است. تو هیچ وقت دیدی آدم سالم با خودش صحبت کند برای رساندن پیام خودش به خودش؟ نه چون خودش را کامل درک می کند در خودش زندگی می کند. وقتی از خودت دور می شی گاهی لازم است تا با خودت صحبت کنی تا به خودت برگردی.