eXTReMe Tracker

۲۷ فروردین، ۱۳۹۰

بیمه ماشین در کانادا

اینجا ماشین خریدن کار مسئله اصلی نیست چون بهترین ماشین را هم می‌شود با حداکثر ماهی 300 دلار لیز کرد. ماشین دسته دوم هم که خیلی قیمتش نسبت به ماشین نو پایین‌تر هست. مسئله اصلی بیمه و پول تعمیر ماشین است.

در کانادا بیشتر ماشین‌ها آمریکایی و یا ژاپنی هستند. از ماشین‌های اروپایی تعداد محدودی به کانادا راه یافته‌اند. بنز، بی‌ ام ‌وی، آودی، فولوکس واگن و ولوو از محدود ماشین‌های اروپایی کانادا هستند. کمترین هزینه تعمیر و تقطعات یدکی مربوط به ماشین‌های آمریکایی است که البته زود به زود هم خراب می‌شوند و بالطبع گرانترین هزینه تعمیر و قطعات هم مربوط به ماشین‌های اروپایی است.

از بحث تعمیر بگذریم بحث شیرین بیمه از مباحث جانگداز است. هزینه بیمه بستگی به موارد زیر دارد:

سن راننده

ایالتی که در آن ماشین را بیمه می‌کنید

سابقه راننده

قیمت و مدل ماشین

نوع بیمه و میزان پوشش بیمه

بیمه افراد مسن ارزانتر است و افراد پایین 25 سال باید بیشترین هزینه بیمه را بپردازند.

هزینه بیمه ایالت به ایالت فرق دارد. منی‌توبا جزو ایالت‌هایی است که بیمه ماشین در آن به نسبت ارزان است.

اگر راننده خوش سابقه‌ای باشید هزینه بیمه شما کمتر خواهد بود.

هرچه قیمت ماشین بیشتر باشد برای بیمه کردن آن باید پول بیشتری داد.

من برای بیمه ماشین خودم ماهی حدود 95 دلار می‌پردازم. اخیراً باخبر شدم که بیمه منی‌توبا که یک شرکت بیمه دولتی است و تنها شرکت بیمه ایالت ما می‌باشد قرار است 45 درصد پول بیمه ماشین سال 2010 را به پرداخت کنندگان برگرداند که این مبلغی بالغ بر 320 میلیون دلار می‌شود. دلیل این کار هم انباشته شدن سرمایه در این شرکت است که به حکم دادگاه باید پول‌های اضافه را برگرداند. خدا واقعا خیرشان بدهد. ما که در مملکت اسلامی هیچ پولی دریافت نکردیم باشد که پول کفار به ما بسازد.

نکته دیگر راجع به بیمه ماشین‌های کرایه‌ای هست। شما در ایالت ما می‌توانید با روزی 10 تا 15 دلار ماشین کرایه کنید ولی برای بیمه این ماشین باید روزی 16 دلار بدهید। برای نپرداختن این بیمه می‌توان از بعضی از کارت‌های اعتباری که بیمه ماشین‌ هم دارند استفاده کرد ولی بیمه این کارت‌های اعتباری کامل نیست و ممکن است شما مجبور شوید از جیب مقداری بپردازید। راه دیگر خرید بیمه از بیمه منی‌توبا است که روزی 3 دلار است و بیمه منی‌توبا برای ایالت‌های دیگر هم می‌توان استفاده کرد که قیمت آن روزی 4 دلار است ولی پوشش آن کامل هست। یعنی اگر شما تصادف کنید نه تنها هزینه تصادف را می‌پردازد بلکه به شما یک ماشین جایگزین می‌دهد و هزینه‌های احتمالی مانند پول تاکسی را هم می‌پردازد। البته برای هر سری خرید این بیمه باید پانزده دلار پرداخت.

پی‌نوشت: هیچکس در دنیا به غیر از تو وجود ندارد.

۱۴ فروردین، ۱۳۹۰

ماهی عید

امسال اولین بار در کانادا برای خودم سفره هفت سین چیدم. البته اگر اصرار و فشار هم خانه‌ایم نبود شاید امسال هم سفره‌ای در کار نبود. سفره را با هر ضرب و زوری که بود جمع کردیم. سمنو را از یکی قرض گرفتیم (قرض که چه عرض کنم کلا گرفتیم) برای سنجد رفتیم مغازه ایرانی. فروشنده وقتی دید که دنبال سنجد هستیم گفت برای سفره هفت سین می‌خواهید یا برای خوردن و ما هم گفتیم برای سفره. فروشنده گفت که یک سری سنجد خراب دارد که اگر بخواهیم مجانی به ما می‌دهد و ما هم از خدا خواسته قبول کردیم. یک سبزه کچل هم هر جوری بود از توی یک کیلو عدس درآوردیم. همه چیز جور شده بود به غیر از ماهی قرمز. در کانادا فروشگاه‌هایی است به نام Pet land یا همان سرزمین حیوانات که حیوانات خانگی می‌فروشد. یک قسمت از این مغازه به ماهی اختصاص دارد. دوستی به ما گفته بود که وقتی می خواهید ماهی بخرید فروشنده از شما سایز آکواریمتان را می‌پرسد و چنانچه بگویید که می‌خواهید ماهی را در تنگ نگه دارید ممکن است که به شما ماهی نفروشد. به همخانه‌ایم این موضوع را گفتم و او نیز مانند دیگر ایرانی‌ها زیر بار حرف زور من نرفت. با هم رفتیم Pet land تا ماهی بخریم. بعد از بازی با کلیه حیوانات موجود در مغازه سراغ ماهی قرمز رفتیم. و از شانس خوب و بخت بلند ما ماهی قرمز از تمام انواع ماهی‌های دیگر ارزانتر بود. هر ماهی 30 سنت. تازه اون روز 50 درصد هم تخفیف اضافه خورده بود. نمی‌دونم چرا شاید تاریخ مصرف ماهی‌ها داشت می‌گذشت. قبل از ما یک زوج ایرانی داشتند ماهی قرمز می‌خریدند که با دیدن ما سعی کردند صحبت نکنند تا ما متوجه ایرانی بودن آنها نشویم و ما هم نشدیم. نوبت ما شد خانم فروشنده 5 تا ماهی قرمز را برای ما داخل کیسه نایلون کرد و رو به هم خانه‌ای من کرد و پرسید آکواریم شما چه اندازه‌ای هست. این دوست من هم که انتظار این سوال را نداشت هل شد و دست‌هایش را حدود 10 سانتی‌متر باز کرد. در این موقع من که پشت خانم فروشنده و روبروی همخانه‌ایم بودم با دست بهش اشاره کردم که دست هایت را بیشتر باز کن مثلا یک متر و او هم همین کار را کرد. و خانم فروشنده سری به نشانه تایید تکان داد و ما فکر کردیم که همه چیز به خیر و خوشی تمام شده ولی با یک سوال دیگه روبرو شدیم. خانم پرسید غذای ماهی دارید و دوست من هم با صداقت کامل گفت نه. بعد گفت که غذای ماهی می‌خواهید. ما که داشت عیش قیمت کم ماهی به همراه تخفیف ویژه بخاطر خرید اجباری غذای ماهی برایمان منقص می‌شد به دنبال راه چاره افتادیم. نمی‌شد به این خانم گفت که بابا ما به این ماهی‌ها غذا نمی‌دهیم. پس ناگهان ناخودآگاه گفتیم که ما قبلا از این نمونه ماهی‌ها داشتیم و فکر کنیم هنوز غذای ماهی از قبل مانده. فکر کنم فروشنده فهمید که دروغ می‌گوییم ولی به رویمان نیاورد. سه تا از ماهی‌ها را به دوستان دادیم و دو تا را برای خودمان نگه‌داشتیم.

الان دو هفته‌ای هست که دو تا ماهی را داریم। خواستیم سیزده به در ماهی‌ها را به رودخانه یا برکه‌ای بیاندازیم که متاسفانه هنوز یخ رودخانه کاملاً باز نشده و دوستان اصرار داشتند که ماهی‌ها توی آب سرد سنکوب می‌کنند خلاصه ماهی‌ها برگردانده شدند. صبح‌ها بعد از خوردن صبحانه خورده نون‌های مونده را بهشون می‌دم. قبلاً هیچ رغبتی برای خوردن نون نشون نمی‌دادند ولی وقتی دیدند که چیز دیگه‌ای گیرشون نمی‌آید همون نون را چنان با اشتیاق می‌خورند که انگار از بچگی نون خوار بوده‌اند.


پی نوشت: هروقت که نیاز پیدا می کنم که کار خیری انجام بدهم همان زمانی است که فرسنگها از انسانها فاصله گرفته ام

۰۶ فروردین، ۱۳۹۰

یاد دادن

تا وقتی بچه هستی در حال یادگیری هستی و همه چیز خوبه. کم کم که بزرگ می شوی میزان یادگیری کم می شود وجای خود را به یاد دادن میدهد. من از زمانی که شروع به یاد دادن کردم با خودم و جامعه مشکل پیدا کردم. اختلاف نظرها در یاد دادن ها است. که چه چیز را باید یاد داد. که چه موضوعی صحیح است.

موفقیت در کودکی در گرو بیشتر و بهتر یاد گرفتن است و در بزرگی به بیشتر یاد دادن. برای یاد دادن باید مردم را به سمت عقیده و کالای خود ترغیب کنی. باید به مردم یاد بدهی که کالای تو بهترین کالا هست. باید بدانند که چنانچه قرض های سر درد تو را مصرف کنند دیگر در دنیا مشکلی ندارند و همه چیز زیبا می شود. باید بدانند که خودروی تولیدی تو کمترین مصرف بنزین را دارد. باید بدانند که دین تو بهترین دین است. باید بدانند که شهری که تو در آن زندگی می کنی بهترین شهر است. باید بدانند که تو شیک پوش هستی. باید بدانند که توخیرترین و پاک ترین مردمان روی زمین هستی و باید بدانند ....

هروقت توانستی که مردم را در تمامی موارد بالا با خود هم رای کنی شاید بتوانی شادی از دست رفته دوران کودکی خود را پیدا کنی. ولی حیف که حتی یک نظر مخالف هم می تواند عیش تو را منقص کند و باعث می شود که حسین در کربلا شهید شود.

برای هم رای کردن مردم و داشتن تایید آنها گاه تو قدرت برای تغییر مردم نداری و مجبوری که خود را تغییر دهی و به شکلی در می آوری که بیشترین تایید را بگیری. و این خصلت است که فرهنگ را شکل می دهد. باعث می شود که غالب مردم یک جامعه یک نوع رفتار داشته باشند و چنانچه فردی رفتاری غیر جمع کند از جمع رانده شود.

پی نوشت: خیلی وقت ها از حرف زدن های خودم ناراحت می شوم. از یاد دادن های خودم متنفر هستم.

۲۱ اسفند، ۱۳۸۹

خراب کاری

باز من خرابکاری کردم. یکی از دوستان من رو توی سایت لینکداین اضافه کرده بود و من دیروز خواستم که دعوتش را قبول کنم. وقتی که وارد سایت شدم از من پرسید که می خواهی که افرادی که در ایمیل لیست هستند رو در لینکد این به خودت اضافه کنی و در حالت اولیه همه افراد ایمل لیست من رو انتخاب کرده بود و من انتخاب ها را برداشتم و بعد تایید کردم ولی بعد فهمیدم که ای دل غافل اون افرادی که من انتخابهاشون رو برداشته بودم تنها صفحه اول لیست بوده و چندین صفحه دیگه هم وجود داشته که من انتخاب های آنها را بر نداشته بودم. خلاصه فکر کنم این ایمیل دعوت من از دانشگاه گرفته تا سفارت آمریکا رفته باشد و تنها ملکه و نخست وزیر کانادا هستند که این ایمیل رو دریافت نکرده اند. من یکبار دیگه هم یه چنین گندی زده بودم

پی نوشت: دیروز دمای هوا مثبت 5 بود و الان منفی 30 آخه یکی نیست بگه که بابا ما تو ایران با 35 درجه اختلاف دما 4 فصل رو پشت سر می گذاریم این که وضعیه که ظرف یک روز 35 درجه دما تغییر می کند حالا اگر 35 درجه گرم می شد حرفی نبود ولی 35 درجه سرد شدن نامردی است

۲۳ بهمن، ۱۳۸۹

بچگانه دو

رسیدیم سر صف، مادربزرگ کوپن ها را داد و دو تا آقایی که پشت میز بودند دو تا نایلون بزرگ یکی قند و یکی شکر به مادربزرگ دادند. راه افتادیم که برگردیم. توی صف اتوبوس یک آقا با لباس نظامی وایستاده بود. مرتضی هم باباش توی ارتش بود و یکبار یک جیپ ارتشی مرتضی را آورد مدرسه تا به صبحگاه برسد و تاخیر نخورد. من تا حالا سه بار دیر به صبحگاه رسیده بودم و آقای ناظم توی دفترچه انظباطم نوشته بود.اتوبوس که آمد سوار شدیم. اینبار جایی نبود تا بشینیم. من میله صندلی جلوی خودم را گرفتم و مادریزرگ کیسه های قند و شکر را جلوی پایش گذاشته بود و با دست راستش میله بالای اتوبوس را گرفته بود. من دستم به میله های روی سقف نمی رسید ولی احمد که کلاس پنجم بود راحت دستش به اون میله ها می رسید. احمد چون هیکل بزرگی داشت همه توی مدرسه از اون حساب می بردند. چند بار هم با بچه های راهنمایی دعوا کرده بود و دماغ یکی از آنها را شکسته بود که فرداش با پدرش آمده بود مدرسه ما برای شکایت. بابای احمد راننده لودر بود و احمد می گفت که ماهی صد هزار تومن درآمد دارد. من بابام ماهی سی هزار تومن درآمد داشت ولی با این حال همیشه گوشه لباس های احمد پاره بود. اتوبوس به ایستگاه آخر رسید و پیاده شدیم. مادر بزرگ رفت داخل سوپر سر کوچه و یک قالب پنیر گرفت. این سوپری تازگی یه نوشابه های بزرگی آورده بود که توی آنها به اندازه پنج تا شش تا نوشهبه شیشه ای جا می شد. قیمت این نوشابه بزرگ ها سیصد و پنجاه تومن بود و من کل پول های عیدی سال قبلم 600 تومان بود ولی دلم نمی آمد که نصف این پول رو بدم که این نوشابه بزرگ ها رو بخرم. با این پول می شد بجاش شش تا آبمیوه خارجی گرفت. همسایه مون توی خونه اش یه نوشابه بزرگ داشت که گذاشته بود بالای یخچال توی آشپزخانه. این نوشابه رو پسر همسایه از خارج فرستاده بود. همسایمون می گفت که توی خارج بچه ها توی مدرسه مشق ندارند و وقتی خونه می آیند فقط بازی می کنند. من اگه بزرگ بشم حتما یکبار هم شده می روم خارج تازه می گفت که توی خیابونها شون آشغال نیست همه چیز تمیزهخونه که رسیدیم ساعت هفت شب بود. دیگه برنامه کودک تموم شده بود. یادم افتاد که هنوز مشق هام رو ننوشتم. مامان خونه بود و داشت توی آشپزخانه کار می کرد. خوشحال شدم. مادربزرگ خرید ها را برد توی آشپزخانه و با مامان مشغول صحبت کردن شد. من رفتم سراغ کیفم و دفتر مشقم را در آوردم. دفتر مشقم با کاغذ کادو جلد شده بود و روی آن یک جلد نایلونی کشیده شده بود که مامانم اول سال درست کرده بود. اسم من و شماره کلاس هم روی یک برچسب روی آن چسبیده بود. ساعت هشت و نیم مشق ها رو تموم کردم و مامان سفره غذا رو انداخته بود که برق رفت. بابا چراغ توری را از توی انباری آورد و روشن کرد

۲۹ دی، ۱۳۸۹

بچه گانه

شیشه‌ها بخار گرفته بود. با انگشت اشاره یک خط افقی روی بخار شیشه کشیدم. جایی که انگشتم را از روی شیشه برداشته بودم یک قطره کوچیک شکل گرفت. قطره روی بخار شیشه غلتید و پایین آمد و پشت سر خود یک خط عمودی درست کرد. دوباره با انگشت یک خط دیگه کشیدم و حرکت قطره آب را نگاه کردم. به بازی با بخارهای روی شیشه مشغول بودم که مادربزرگم گفت پا شو باید ایستگاه بعدی پیاده بشویم. من همیشه وقتی سوار اتوبوس می‌شوم می‌ترسم که زیاد عقب بروم. آخه بعدش اتوبوس شلوغ می‌شود و من تا بخواهم از بین مردم خودم را به در اتوبوس برسانم ممکن است که راننده راه بیافتد. چند بار همین طور شد و راننده حرکت کرد و من مجبور شدم که ایستگاه بعدی پیاده شوم. اینبار چون مادربزرگم همراه من بود من نگران پیاده شدن نبودم. اون بزرگ بود و می‌دونست که چطور بین مسافرها راه باز کند.

از اتوبوس پیاده شدیم. فکر کنم حدود ساعت پنج عصر باشد ولی هوا تاریک‌تر به نظر می‌رسید. آخه این چند روز هوا ابری بود. مادربزرگ با یک دست دست مرا گرفته بود و با دست دیگرش چادرش را نگه داشته بود و تند تند راه می‌رفت. از بس که تند راه می‌رفت من نمی‌توانستم که همه برگ‌های روی زمین را با پا له کنم. چند دقیقه بعد رسیدیم به یک فروشگاه که دم درش مردم صف کشیده بودند. ما هم رفتیم ته صف. مادربزرگ کیفش را باز کرد و از توی آن کیف کوچکش را در آورد. کوپن‌ها را در آورد و با خانم جلویی که یک ساک پلاستیکی قرمز داشت شروع به حرف زدن کرد. من سردم شده بود. رفتم زیر چادر مادربزرگ. اینجا باد نمی‌آمد و گرم‌تر از بیرون بود. برای اینکه گرم‌تر شوم خودم رو چسبوندم به پاهای مادربزرگ و با دست‌هام پا‌هاش رو بغل کردم. مادربزرگ توجهی به کارهای من نداشت و به حرف زدن خودش با خانوم جلویی ادامه می‌داد. چادر بوی مادربزرگ را می‌داد یه بوی قدیمی.

مشق‌هام رو هنوز ننوشته بودم. دلم برای مادرم تنگ شده بود. با خودم فکر می‌کردم اگر یکبار یک ماشین به مامانم بزند یا اتفاقی براش بیافتد من که عصرها از مدرسه می‌آیم خونه دیگه کسی خونه نیست. بابا هم که شب می‌آید. بعد کی به من دیکته بگه؟ مادربزرگ که بلد نیست دیکته بگه. داشت گریم می‌گرفت می‌خواستم زودتر برگردم خونه و مامان رو ببینم.

۰۳ دی، ۱۳۸۹

شفاف سازی

من می خواستم یه شفاف سازی کنم و اون اینکه متن هایی رو که می نویسم لزوما برای خودم اتفاق نیفتاده و شخصیت اصلی اون من نیستم.
چون دیدم بعد از بعضی از متن ها برداشت هایی شد و یا نظراتی داده شد در صورتی که متن شاید کلا تخیلی باشد و یا برای فرد دیگری اتفاق افتاده باشد.

من برای 10 روز دارم می روم تورنتو و فکر نکنم بتونم بنویسم
تو این مدت هم مشغول اسباب کشی بودم و کاغذ بازی های مربوط به اجاره خونه برای همین یه مدت نتوانستم بنویسم

۱۹ آذر، ۱۳۸۹

یتیم

یتیم می دونی یعنی چه؟
برای ینیم شدن لازم نیست تا یکی از والدین خود را از دست بدهی. ینیمی دوم بودن است کاسه ای شدن برای سرریز محبت دیگران است. یتیم کسی هست که بعد از همه سیر می شود و اولین کسی است که فراموش می شود. ینیم کسی است که بعد از آرام گرفتن بقیه یچه ها مورد نوازش قرار می گیرد. آره جونم برای یتیم شدن لازم نیست تا بی پدر یا مادر شوی

می دونی چرا تا وقتی بچه هستی به تو یتیم می گویند و بعد از بزرگ شدن و ازدواج دیگه کسی تو را یتیم صدا نمی زند؟ چون در اون وقت دیگه کسی هست که تو برای اون اولین نفر باشی

یتیم حالش از این محبت های زورکی بهم می خورد ولی چاره ای جز قبول کردن ندارد چون راهی دیگر برای زنده ماندن ندارد. انگار که محبت غده ای شده باشد درون افراد که باید در یکی تخلیه شود و اون فرد یتیم هست. وقتی ورم محبت خوابید آدم ها آرام می شوند و راحت می خوابند ولی وقتی مشکلی برای همه پیش می آید یتیم اولین فردی هست که فراموش می شود

این شده وضعیت زندگی ما اینجا. تا بزرگ شوی و از یتیمی بیرون بیایی باید دعا کنی تا شکم همه کانادایی ها سیر باشد تا اون لبخندهای بی معنی شان را روی لب ببینی و لقمه نانی برای خوردن داشته باشی. ولی بدتر از اون این است که در کشور خود یتیم باشی

۰۹ آذر، ۱۳۸۹

دندون پزشکی

این دندون پزشک ها هم مثل ما مکانیک ها می مونند که تا موتور ماشین رو پایین نیاریم نمی دونیم ماشین چه مرگشه آخر کار هم وقتی کم می آریم بجای تعمیر کردن کل قطعه رو عوض می کنیم

حدود یک ماه پیش این برادر برف پاک کن بسیار کند شده بودند. من هم گفتم تا زمستون نشده برم درستش کنم. ماشین رو بردم از این تعمیرگاه های زنجیره ای یا بقولی مجاز. آقای مکانیک گفت باید بازش کنم تا ببینم مشکل کجاست که این می شود 100 دلار بعد باید خود قطعه رو عوض کنم که اگر موتور برف پاک کن باشد می شود 230 دلار و پول عوض کردن که می شود 120 دلار. خلاصه من با یه رقم 450 دلاری روبرو بودم. بعد فکر کردم دیدم که بهتره برم این قبرستون ماشین ها و موتور برف پاک کن رو از اونجا بگیرم. رفتم قبرستون ماشین ها و به مرده گفتم که موتور برف پاک کن می خواهم برای فلان ماشین فلان مدل مرده که یه کلاه پشمی سرش بود و کاپشنی هم که تنش بود از فرط روغن خوردن داشت چکه می کرد بدون ایکه سرش رو از روی کاغذی که داشت می نوشت بلند کند گفت مال موتورش نیست سیستم انتقال مشکل داره. من گفتم تعمیرگاه گفته بعد رو به من کرد و گفت عمر موتور برف پاک کن دائمی هست. بهش گفتم بیا حالا یه نگاهی بنداز ببین چطور آهسته کار می کند شاید نظرت عوض شود. با اکراه دنبال من راه افتاد و من ماشین رو روشن کردم و حرکت برف پاک کن رو بهش نشون دادم بدون اینکه نگاه کند گفت همون سیستم انتقالش هست. ما هم همون سیستم انتقال دست دوم رو از آقا گرفتیم و بردیم یه تعمیرکار کنار خیابونی و خلاصه با 120 دلار سر و ته ماجرا را بهم آوردم و الان هم برف پاک کن مثل شیر کار می کند.

اینم شده جریان دندون پزشک ها که تا دندون رو باز نکنند نمی دونند که مشکل چی هست اگر هم اشتباهی دندونی که مشکلی نداشته رو باز کنند باز به رو خودشون نمی آورند و می گویند یه پوسیدگی اون گوشه دندونت بوده که در آینده ممکن بود بزرگ شود و به عصب برسد. تازه یه کار جدید هم یاد گرفتند این هست که بدون تمیز کردن دندون رو پر نمی کنند. مثل اون قدیم ها که شیر کم بود و کره زیاد هر وقت می خواستی شیر بگیری دو تا شیر شیشه ای می دادند و یه کره اجباری روش حالا تو خودت رو بکش بگو من کره نمی خواهم. البته این صنف ساندویچی هم بدون ساندویچ نوشابه نمی دهند.

۰۱ آذر، ۱۳۸۹

مسافرت

مسافرت خیلی چیز خوبی است. حتی برای یه مدت کوتاه می تواند روحیه آدم را کلی عوض کند. شاید دلیلش این باشد مسافرت تو را بچه می کند. فرق بچه با آدم بزرگ ها بی آلایشی و سادگی آنها نیست. اتفاقا بعضی بچه ها خیلی هم زرنگ هستند و به خوبی ما بزرگ ها دروغ می گویند. تفاوت بچه با بزرگ تر ها این هست که هر کاری که دوست دارند انجام می دهند و به نتیجه کار فکر نمی کنند. اینجا باز برف باریده و دمای هوا به سلامتی رفته زیر منفی 10 درجه. تو این هوا بچه های مدرسه با مهدکودک رو می بینی که دارند توی برف ها قل می خورند و حسابی کیف می کنند و اصلا نگران خیس شدن شلوار و یا سرما خوردن نیستند. چون شلوار رو که مادرشون می شورد مریض هم بشوند باز یکی دیگه باید پرستاری آنها را بکند
هتل هم مثل همین می مونه. تو نه نگران مرتب کردن جات هستی و نه نگران غذا. برای همین آزادتر رفتار می کنی. وقتی مسافرت هستی دیگه فکر عاقبت خیلی از کارهات رو نمی کنی چون می دونی دائم اونجا نیستی بخاطر همین بی مسئولیت بودن آزادی عمل بیشتری داری. وقتی سن آدم بالا می رود باید نقش اون آدمی رو بازی کنه که خرابکاری های بقیه رو جمع می کند و دیگه خودش نمی تواند خرابکاری کند چون اون وقت کسی نیست جمعش کند
خداییش اگه یکی کارهای کاغذ بازی و اداری و آشپری من رو انجام بده خیلی کارهام سرعت می گیرد. شاید بد نباشه یه منشی استخدام کنم و به استادم بگم پولش رو بده