eXTReMe Tracker

۰۲ اردیبهشت، ۱۳۹۵

کومونیسم

این همکار کانادایی ما دیروز شاکی بود از وضعیت موجود در سر کار و آمده بود پیش من درد دل می کرد. بحث بالا گرفت و در این میانه گفت: که اینجا (محل کار) شده مثل کشورهای کومونیست که فرقی نداره که چقدر کار می کنی با همه یکسان برخورد می شه و هیچ تفاوتی بین کسی که سخت کار می کنه و کسی که کار نمی کنه نیست. من هم تایید کردم . گذشت.
امروز این رفیقمون که شال وکلاه کرده بود که برود، دیدم آمد بالای سرم و گفت امیر خداحافظ می بینمت (سی یو، گودبای) من هم خداحافظی کردم ولی دیدم هنوز وایستاده. بعد گفت امیرمی خواستم بابت حرف هایی که دیروز زدم عذر خواهی کنم، عصبانی بودم. من هم گفتم خواهش می کنم پیش میاد من هم گاهی عصبانی می شم. بعد گفت آره درسته ولی نمی بایست می گفتم که سیستم اینجا کومونیستی هست. طفلک احساس عذاب وجدان می کرد که چرا گفته کومونیست. فکر نمی کردم کومونیست اینقدر برای انها بار منفی داشته باشه.

خلاصه باید حواسم رو جمع کنم که جایی به کسی نگم کومونیست که انگار مثل فحش می مونه.

۰۴ فروردین، ۱۳۹۵

دوستت ندارم

هیچ وقت نتونستم خیلی دوست داشته باشم. هر بار تلاش کردم دیدم دارم از خودم دور می شم. چرا دروغ خودم رو بیشتر دوست دارم. با خودم آروم ترم. 

وقتی خودت نباشی دیگه حتی نمی تونی احساساتت رو نشون بدی. سر سفره هفت سین هیچ کتابی نمی گذاری که نکنه تعداد طرفدارات کم شن. و بعد می شی حلزونی که توی پوسته حلزون دیگه ای زندگی می کنه. کُند می شی. می دونی چرا چون اگر بدوی پوسته ات می افتد و چون تا حالا توی پوسته یکی دیگه زندگی کردی از خودت پوششی نداری و لخت می شی. لخت لخت.

سال نو مبارک


۲۱ اسفند، ۱۳۹۴

تنه های نازک

این روزها تنه همه درختها نازک شده. دیگه صبر برای رشد وجود نداره. گاو ها را در 2 سالگی، گوسفندان را در 1 سالگی، خوک ها را در 5 ماهگی و مرغ ها را در 20 روزگی سر می برند.  چشم ها نزدیک بین شده اند. کسی ستاره را نمی بینید مگر در مونیتور. 
همه بهینه شده ایم به لطف الگوریتم های بهینه سازی. دلم لک زده برای بی نظمی. از بیهودگی بیهوده لذت بردن. دردهای زیبا. مشکلاتی که با دست حل شوند با گریه نه با پول. 

۱۶ اسفند، ۱۳۹۴

تحلیل اقتصادی سیاسی

این موضوع همینطوری به ذهنم رسید. نه اینکه من تحلیلگر باشم.

چند نکته در اخبار بود که کنار هم رسیدم و به این نتیجه رسیدم:

  • قیمت نفت این اواخر به پایین ترین حد خودش در 15 سال اخیر رسیده. حتی به بشکه ای 28 دلار هم رسید. 
  • تحریم های نفتی ایران برداشته شد و ایران قصد دارد که تولید نفت خود را بالا ببرد.
  • این تصمیم ایران به پایین ماندن قیمت نفت کمک کرد.
  • تحریم ها تولید نفت ایران را از حدود 4 میلیون بشکه به 2 و نیم میلیون بشکه کاهش داد.
  • بعد از تحریم ها ایران فقط حدود 300 هزار تا 400 هزار بشکه به تولید خودش اضافه کرده
  • بعد از تحریم ها حدود 80 و به قولی 150 میلیارد دلار از پول های ایران آزاد شده
  • تولید نفت عربستان حدود 10 میلیون بشکه در روز هست
  • عربستان و ایران در منطقه در سالهای اخیر روی خیلی مسائل با هم درگیر هستند. سوریه، بحرین، یمن، عراق، ...
  • عربستان کمک هزینه تحصیلی به دانشجویان خود را محدود کرد
  • عربستان کمک 2 میلیارد دلاری خود را به ارتش لبنان قطع کرد، البته به دلیل حزب ا...
  • گاردین خبر می دهد که پارلمان اروپا طرح تحریم تسلیحاتی عربستان را به رای گذاشته، شاید عربستان دیگر پول کم آورده سبیل چرب کند
شاید اصرار به تولید بیشتر نفت از طرف ایران یه بازی هست تا عربستان را ضعیف کند. با توجه به در تحریم بودن ایران در سالهای اخیر و بودجه بندی بر اساس 2 میلیون بشکه در روز و 60 تا 70 دلار قیمت بشکه ای نفت درآمد تخمینی ایران از 2 میلیون بشکه در روز با قیمت 70 دلار می شود. 51 میلیارد دلار در سال که این نا خالص هست و باید هزینه تولید نفت را از آن کم کرد ولی ما روی همین 51 میلیارد دلار حساب می کنیم. اگر فرض کنیم ایران هیچ نفتی تولید نکند و فقط بخواهد روی همین پول آزاد شده کشور را بچرخاند ما برای حدود دو سال بودجه داریم. برای همین فکر می کنم که در حال حاضر قیمت نفت برای ایران زیاد مهم نیست. بلکه ضربه زدن به عربستان هدف ایران هست.

البته این تحلیل من هست که هیچ تخصصی در این زمینه ندارم و فقط برای خودم نوشتم تا در آینده مثل یه دفتر خاطرات مرورش کنم. هدفم هم تایید و یا موضع گرفتن در مورد این استراتژی نیست. نه قصد دارم تاییدش کنم و نه بکوبمش. 

همین

۰۹ اسفند، ۱۳۹۴

خوش بینانه

اگر خوشبینانه به مسئله نگاه کنیم از دید ژاپن و چین ما باخترمیانه هستیم. 

دستگیره های مادر بزرگ

این قدیمی ها نمی گذاشتند هیچ چیز دور ریخته بشه. این مادر بزرگ ما هر وقت ظهر غذا درست می کرد اضافه غذا رو برای شب گرم می کرد. اگر باز هم اضافه می آمد می دیدیم فردا ظهر یه آش عجیب غریب داریم. می گفتم مامان بزرگ این آش چی هست. می گفت اسم نداره برنج و خورشت های مانده دیشب رو با یه مقدار سبزی قاطی کردم و شده آش. ولی خداییش مزه اش خوب بود.
این حکایت فقط به غذا ختم نمی شد. در مورد لباس هم ماجرا به همین منوال بود. لباس اول خریده می شد برای پسر خاله ما که 4 سال از من بزرگتر بود. بعد به من به ارث می رسید، بعد از من نوبت داداشم بود و اگر بعد از چند نسل جون سالم به در می برد و کسی در خانواده زاد و ولد نداشت این لباس بیرونی که الان برای ما کوچک شده بود به شیوه ای ماهرانه به لباس توی خونه تبدیل می شد. فکر نکنید این پایان داستان چرخه بود. بعد از چند سال در خانه پوشیده شدن یه روز به خانه می آمدی و می دیدی دستگیره ای به دستگیره ها اضافه شده و اون همون لباس سالهای قبل ما بود. بعضی وقتها البته به پارچه گردگیری تبدیل می شد. این همه بازیافت واقعا آفرین داشت. البته یکبار پدر ما به ما گوشزد کرد که سالهای قبل دستگیره هم پایان خط نبود و پارچه های دستگیره پس از مستهمل شدن به آقایه گیوه ساز سپرده می شد تا در ته گیوه بکار رود تا به مرور زمان و با راه رفتن پودر و نابود شود.

شاید این فرهنگ زیبا ریشه افکار و عملکرد سیاسی ما هم شده باشد. اینکه تا یک سیاست مدار زنده است از او در سمت های مختلف استفاده کنم تا بنده خدا پودر و نابود شود. حتی شاید بعد از مرگش هم ولش نکنیم. یک روز به یکی رای می دهیم که یکی دیگه رای نیاره، 4 روز بعد دوباره از اونی که علیه اش رای دادیم حمایت می کنیم تا یکی دیگه رو کله پا کنیم. برای یک عده ثابت خودمون نقش تعیین می کنیم و هیچ آدم جدیدی رو وارد بازی نمی کنیم. حتی یک لحظه هم فکر نمی کنیم که این پیر مقدس امروز ما پیر منفور 10 سال پیش بود. عکس ندیده احمد شاه و زدیم بالا سرمون و شاهزاده صداش می کنیم. انگار نه انگار که بعد از اون تا حالا 2 تا سلسله عوض شده. 

۰۱ اسفند، ۱۳۹۴

یک قاب خالی

دیروز مرد. هیچ وقت دلم نیامد که ازش عکس بگیرم. هر بار باهاش بودم این فکر که روزی از دستش می دهم نمی گذاشت که از بودن باهاش لذت ببرم. دلم نمی آمد ازش عکس بگیرم. دستم به دوربین نمی رفت. خیلی سخته شاید نفهمی و شاید بگی که این دیوانه کیه. ولی این عین حقیقته. تا حالا کسی رو اونقدر دوست داشتی که نخواهی ببینیش؟ اون هم از همین جنس بود. وقتی کنارش بودم فقط می خواستم ساکت بنشینم و نگاهش کنم. هربار که دهنم رو باز می کردم و حرفی می زدم انگار از اون بالا بالاها تلپی باز می افتادم روی زمین. باز خاکی می شدم. هرچی هم سعی می کردم حرف های پر مغز بزنم باز فایده نداشت. صدا از جنس ماده بود ولی او نه. فاصله زیاد بود. فاصله من با اون. شاید فاصله جسم هامون کم بود ولی فاصله روحیمون زیاد بود. زیاد. و این فاصله هم چیزی نبود که بشود با یک روز و یک هفته و حتی یکسال کمش کرد. خیلی عذاب آور بود در کنارش بودن. هم عذاب آور هم لذت بخش.
امروز هرچی گشتم که شاید عکس خوبی ازش داشته باشم دریغ از یک عکس. چند تا عکس پیدا کردم ولی همه آنها قدیمی بودند و توی هیچ کدومشون صورتش به طرف دوربین نبود. آدم های بزرگ اینقدر بی سروصدا به دنیا می آیند و آرام زندگی می کنند و با آرامش می میرند که هیچ اثری ازشون نمی بینی مثل باد.

۲۵ بهمن، ۱۳۹۴

زیرگذرگاههای هلند

چندین بار از این زیرگذر، یا به قول خودم زیر گذرگاه، رد شده بودم. ایندفعه نگاهم به دیوار افتاد و این شعار نویسی به خط فارسی رو دیدم. اولش توجهم را جلب نکرد بعد که یادم افتاد اینجا هلند هست برام جالب شد. نمی دونم چرا نا خدآگاه یاد اون 500 تومنی افتادم که توی فرودگاه لندن به صندوق خیریه انداخته بودم. آون 500 تومنی ای که نقد کردنش از ارزشش بیشتر بود. 
هنوز هم هرچی فکر می کنم نمی دونم چرا.





۱۱ بهمن، ۱۳۹۴

تی تاپ

هواپیما پر بود برای همین در سالن نتظار از مردم می خواستند که اگر مایلند چمدون دستیشون رو بدهند بار. یه چند نفری چمدون هاشون رو دادند بار. آقایی بود با دو تا کیسه بزرگ به اندازه کیسه زباله. هر بار که اعلام می کردند که کسانی که حاضر هستند چمدون هاشون رو بدهند بار این آقا گویی که می ترسید خدایی نکرده کسیه ها اون رو هم بگیرند یه گوشه ای قایم می شد و حواس خودش رو به یه جهت دیگه می برد. خیلی دوست داشتم بدونم چی توی این کیسه ها هست. قبلا دیده بودم که مردم تابلو و یا یک کار هنری رو با خودشون میارن توی هواپیما ولی این هیچ کدومشون نبود. از کنجکاوی وقتی که داشتیم سوار هواپیما می شدیم خودم رو یه جوری انداختم پشت سرش. دیدم توی هر دو تا کیسه تی تاپ هست. اون داشت تی تاپ از کشور خارج می کرد.


۰۷ بهمن، ۱۳۹۴

مامور گمرک و چمدون ما

داشتم زمینی می رفتم به کشور دوست و همسایه ایالات متحده. ایرانی باشی، زمینی بری، نزدیک تعطیلات هم باشه ، عصر شنبه ساعت 4 بعد از ظهر هم باشه ودست آخر داری از یک مزری هم رد می شی که شاید سالی 10 تا ایرانی هم به تورش نخوره. خلاصه تا اینجاش تقصیر خودم بود. حالا رسیدیم دم مرز و مامور مرزبانی با نگاهی به پاسپورت و کمی اینور اونور کردن پاسپورت می گه ماشین رو اون کنار پارک کن و بیا داخل. البته انتظارش رو داشتم. حالا از 2 ساعت سوال پرسیدن و اینها بگذیرم که خودش داستانیه. کلی سعی کردم بهش بفهمونم کارم چیه. دست آخر مجبور شدم با شکل و عکس توی اینترنت نشونش بدم.
وقتی که داخل بودم یک افسر دیگه کلید ماشین رو گرفت تا ماشین رو بگرده. کارم داخل که تموم شد و رفتم توی ماشین همه چیز مرتب تقریبا مثل اولش بود. این دفعه چندمی هست که این ماجرا رو دارم ولی هر دفعه تمیز می گردن. از اینشون خوشم می یاد. بعضی وقتها فکر می کنم دچار این بیماری روانی شدم که زندانی با زندابانش حس تفاهم و همدردی می کنه.
تا اینجاش طبق روال بود تا رسیدم هتل و چمدونم رو باز کردم. یعنی خداییش جای تشکر و قدردانی داره. وسایل من توی این چمدون به همریخته و پرت و پلا بود. ولی این آقای افسر چنان قشنگ لباس های من رو تا کرده بود و اون بندهای روش رو بسته بود که هم خجالت زده شدم و گفتم برگردم تشکر کنم ولی دیدم به 2 ساعت پرسش و پاسخ دوباره نمی ارزه و هم دلم نمی آمد وسایل چمدون رو بهم بزنم. برای همین گفتم اینجا ازش یه تشکری کرده باشم.