eXTReMe Tracker

۱۷ شهریور، ۱۳۸۷

چند روز خارج شهر

یه 2 3 روزی خارج شهر بودم. رفته بودیم روی رودخانه. حدود 200 کیلومتری شمال شرقی وینیپگ نزدیک مرز انتاریو یه سد هست که حدود 80 سال قدمت دارد و یه نیروگاه 200 مگاواتی دارد. شرکت نیو انرژی توربین‌های آبی تولید می‌کند و ما دو تا از این توربین‌ها را زیر قایق قبل از سد نصب کردیم و دیتا برداری می‌کنیم. هر روز خدا یه چیز این توربین‌ها می‌لنگد. تو زمستون که بود اطراف قایق یخ می‌زد و می‌بایست یخ بشکنیم و اگر نمی‌شکستی قایق چپه می‌شد. تو تابستون که آمدیم خیر سرمون دیتا برداریم دیدیم اگر توربین برای خودش بچرخد و باری روی آن نباشد قایق می‌لرزد (فرکانس توربین و فرکانس طبیعی قایق نزدیک هم می‌شد) وقتی که روی توربین 25 کیلوواتی بار گذاشتیم فیوز سوخت. بعد که آن درست شد دیدیم اینورتر درست کار نمی‌کند. اون درست شد ترمزهای توربین مشکل پیدا کرد. خلاصه ماجرایی بود. تو هفته قبل 3 نفر از نیو انرژی از کلگری آمده بودند دونفر هم از شرکت پاور وان از کالیفرنیا آمده بودند. ما هم 3 نفر از دانشگاه رفتیم. این سد توی پارک حفاظت شده وایت شل هست. موبایل هم اونجا خط نمی‌دهد. به ما اونجا دو تا خونه دادند که شب‌ها اونجا می‌خوابیدیم. آشپزهای اونجا حرف ندارند خیلی خوشمزه غذا می‌پزند و کلی هم غذا می‌پزند. در وعده غذا از سوپ و دو نوع سالاد گرفته بود تا کیک و 6 نوع آبمیوه. من غذاهای ظهر را نگه می‌داشتم و با شام موقع افطار می‌خوردم. آدم‌هایی که آمده بودند همگی باحال بودند. من تو ایران هم برای انجام پروژه فوق می‌رفتم شیراز اونجا هم روابط خیلی خوب بود ولی نمی‌دانم چرا در بقیه جا ها اینطوری نیست. شاید بخاطر تنوع است شایدم بخاطر اینکه آدم‌ها در این مدت کوتاه فقط شناخت کمی از هم می‌گیرند و کمتر از نقاط ضعف و یا بدی‌های هم باخبر می‌شوند شاید هم دلیل دیگری دارد. اونجا بچه‌های معمولاً شب قبل از خواب به خونه ما می‌آمدند تا آبجو بخورند و ما هم افطار خودمون رو می‌خوردیم. آبجو‌ها شیشه‌ای بودند و بچه‌ها دربازکن نداشتند داشتند بالا پایین می‌شدند که من با قاشق در آبجو‌ها را براشون باز کردم. تعجب کرده بودند و نمی‌دانستند که قاشق استفاده‌های دیگری هم دارد انگار دنیای جدیدی روبرویشان باز شده باشد ذوق کرده بودند. شب توی راه شفق قطبی رو هم دیدم. خیلی باحال بود تا حالا ندیده بودم انگار که یک قسمت از آسمان روشن باشد. رنگ شفق قطبی سبز رنگ بود ولی بچه‌ها می‌گفتند شفق قطبی قوی به رنگ‌های قرمز و بنفش هم در می‌آید.
وقتی برگشتم شهر دیدم تبلیغات انتخاباتی مک‌کین هست. باز دارند خالی می‌بندند. کلی آدم تو استادیم جمع شده بودند. توی قیافه بیشتر آدم‌های توی استادیوم سادگی موج می‌زد سادگی همراه با حماقت. یه عده دیگه هم مثل گرگ که به بره نگاه می‌کند نگاه‌هایی محاسبه گرانه داشتند و اصلاً به حرف‌های مک‌کین گوش نمی‌دادند فقط کار‌هایی که از قبل برای آن برنامه ریزی شده بودند را انجام می‌دادند از جمله این خانم آلاسکایی همکار انتخابی مک‌کین که هر از چند‌گاهی وقتی مک‌کین اسم اون رو می‌برد بلند می‌شد و با لبخند یه دستی تکان می‌داد. ولی خدایی همکار خوشگلی انتخاب کرده این پیرمرد. یکی از راه‌های موفقیت استفاده از مغزهای آماده افراد ساده است. باید با قدرت جلو رفت و کارهای خود را هرچند بی‌ارزش باشند با قدرت پرزنت کرد درست مثل گلدکوئست.
یه تبلیغ تلویزیونی مک‌کین دارد که می‌گفت که من تکس رو کم می‌کنم بیکاری رو کم می‌کنم و بیمه درمانی را افزایش می‌دهم. بعد می‌گفت هرکس می‌خواهد تکس افزایش یابد به اوباما رای دهد. آخرش هم می‌گفت من مک‌کین این پیام را تایید می‌کنم. من نمی‌دانم این مک‌کین مردم آمریکا را چی فرض کرده ولی شاید روش درستی در پیش گرفته چون مگر چند درصد مردم فکر می‌کنند. مردم معمولاً جو زده می‌شوند همه فکر کردن را به کسان دیگه واگذار می‌کنند و خودشان فقط پیروی می‌کنند.

راستی از ایران کلی تخم سبزی آوردم ولی امسال فقط ریحان، جعفری و تره کاشتم خیلی خوب شدند. تا حالا 4 بار برداشت داشتم. این هم یک عکس از برداشت سوم.

۰۵ شهریور، ۱۳۸۷

احمق

بعضی وقت‌ها دوست دارم خنگ باشم، ساده باشم و یا یک احمق. اونوقت خیلی بیشتر از زندگی لذت می‌بردم. هرچی آدم احمق‌تر باشد شادتر است. نمی‌خواهم خیلی چیزها را بدانم. نمی‌خواهم بدانم که آدم‌ها دروغ می‌گویند. نمی‌خواهم بدانم این خنده‌های یخ کانادایی‌ها تو خالی است و عمق ندارد. نمی‌خواهم بدانم که توده‌ هوای کم فشار یا پر فشار باعث بارندگی می‌شوند. کاهش فکر می‌کردم با نماز باران باران می‌بارد. نمی‌خواهم بدانم که عشق و محبت چیزی نیست جز یک سری رابطه سیناپسی و واکنش شیمیایی. یعنی دوست داشتن مادر هم چیزی جز یک ماده شیمیایی نیست و اگر مغزت رو باز کنند و این ماده را خارج کنند عشق هم با آن ماده می‌رود.
کاش فکر می‌کردم که ریشه چنار قدیمی وسط روستا تا کوه‌های آنطرف روستا که آب دارند رفته است و هیچ وقت خشک نمی‌شود. ولی حالا می‌دانم که همه اینها خرافات است. تا فهمیدم که ریشه درخت چنار روستا اونقدرها هم بلند نیست درخت خشک شد.
کاش نمی‌دانستم که مشتری من بیچاره است اونوقت می‌تونستم بهتر پول بگیرم.
آدم احمق خیلی شاد هست هرچی بیشتر یاد می‌گیری غمگین‌تر می‌شوی. کاش نمی‌دانستم که در آفریقا مردم از گرسنگی می‌میرند و در عراق سر مردم را می‌برند و الله و اکبر می‌گویند و فیلم می‌گیرند. کاش نمی‌دانستم آنجلیناجولی خوشکل هست و علی دایی آقای گل دنیا شده.

۰۱ شهریور، ۱۳۸۷

فرودگاه آزادی

تابستون اولین سال فوق لیسانس بودم که رفتم یه شرکت هواپیمایی برای کار. قبل از این شرکت من دو سه جای دیگه هم کار کرده بودم و در همان زمان در یک شرکت دیگه هم ساعتی کار می‌کردم. رفتم رزومه دادم و بعد من را برای مصاحبه خواستند. این شرکت هواپیما سمپاش، گلایدر و هواپیما دونفره می‌ساخت. کسی که با من مصاحبه کرد رئیس دفاتر طراحی شرکت بود و یک نفر دیگه. اولین سوال این بود اون جاهایی که کار می‌کردم کارم چی بوده؟ من هم گفتم آیرودینامیک تجربی و یک جا هم دفتر طراحی. بعد گفت اونجا که کار می‌کردی فلانی رو می‌شناختی؟ گفتم نه. گفت رئیس فلان قسمت کی هست گفتم فلانی. بعد کلی حرف زد که آره من هم یه مدت اونجا کار می‌کردم و فلان چیز رو من طراحی کردم و براشون ساختم. من هم که به این خالی بندی‌ها عادت داشتم هی می‌گفتم چه جالب! جدی! و... آخه تو ایران مد هست اگه طرف 3 سال تو کارخانه ایران‌خودرو کار کند و حتی آبدارچی هم باشد و تو این مدت خط تولید سمند راه افتاده باشد می‌گوید آره سمند را من طراحی کردم.
خلاصه بعد از کلی خاطره گفت فلان چیز را چطور طراحی می‌کنند؟ من هم گفتم اول این کار رو می‌کنیم بعد این بعد هم این. بعد کلی بحث کرد که چرا مثلاًَ از این روش استفاده نمی‌کنی و... حالا کل این حرف‌ها هیچ ربطی به محصولات این کارخانه نداشت بلکه همه سوالات به شرکتی که قبلا کار می‌کردم ربط داشت. آخر هم طبق معمول گفتند که خبرت می‌کنیم. بعدها که مشغول به کار شدم مطلع شدم که این فرد مصاحبه کننده نوشته بود که من اطلاعات خوبی دارم ولی ما به تخصص ایشان نیاز نداریم. بعد معاون شرکت که استاد دانشگاه خودمان بوده پاراف کرده که چرا اتفاقاً نیاز داریم.
من تو این شرکت اول کارشناس بودم بعد شدم رئیس بخش پیشرانه و موتور و دم آخری که داشتم می‌آمدم یه 2 3 ماهی شدم رئیس دفتر طراحی. البته اون زمان داشتند شرکت را می‌فروختند. خلاصه در مدت یک سال و نیم کلیه پله‌های ترقی را طی کردم و به دلیل کمبود پله در ایران آمدم کانادا.
این شرکت ما وابسته به وزارت صنایع بود و اسمش بود صنایع هوایی ایران. این شرکت دفترش تو جردن بود و یه فرودگاه داشت تو آبیک قزوین. شرکت یه هواپیما سمپاش منتاژ می‌کرد به اسم آوا 303 یک گلایدر تولید می‌کرد که 50 تا هم سفارش داشت به اسم آوا 101 و یک هواپیما آموزشی دو نفره که خودشان طراحی کرده بودند و حتی تو نمایشگاه هوایی استرالیا هم رفته بود و مشتری استرالیایی حاضر شده بود تا 150 فروند از این هواپیما را بخرد ولی به دلیل پشتکار و پارتی بازی‌هایی که در تعیین پیمانکار برای تولید هواپیما صورت گرفت پروژه که قرار بود 1 ساله 50 هواپیما در مرحله اول تولید کند بعد از 2 سال دو تا هواپیمای نصفه تحویل داد و قرارداد بهم خورد. این فردوگاه 4 یا 5 کیلومتر با احمدآباد مصدق فاصله داشت و اسمش بود فرودگاه آزادی. اسم فرودگاه از روی اسم مرحوم کاپیتان آزادی خلبان تست پرواز این هواپیما گرفته شده‌بود. هر هواپیما بعد از ساخته شدن بسته به نوع کلاسی که هواپیما در آن قرار می‌گیرد باید یک سری تست‌های زمینی و هوایی انجام دهد تا مجوز تولید و پرواز بگیرد. یکی از تست‌ها تست Spin هست. در این تست خلبان سرعت هواپیما را کم می‌کند تا جایی که جریان هوا از روی سطح بال جدا شود که اصطلاحاً می‌گویند Stall. چون هواپیما هیچگاه کاملاً متقارن نیست استال روی یک بال زودتر رخ می‌دهد و هواپیما به اون سمت کج می‌شود و بعد در یک حرکت مارپیچ رو به پایین می‌آید. این حالت خیلی خطرناک است و هواپیماهایی مانند هواپیماهای مسافری نباید در هیچ شرایطی و مانوری وارد این مرحله بشوند. ولی در مورد هواپیما‌ها کوچک مثل آوا 202 قانون می‌گوید اگر هواپیما وارد اسپین شد باید خلبان بتواند آن را از اسپین خارج کند. لذا یکی از تست‌ها تست اسپین است. برای هواپیمای جدیدی که تازه تولید شده و خصوصیات آیرودینامیکی و دینامیکی هواپیما در شرایط واقعی هنوز تست نشده این یک تست خطرناک است و برای اطمینان هواپیما را به چتر مجهز می‌کنند که اگر از اسپین خارج نشد چتر را باز کند و هواپیما را از اسپین خارج کند.
روی هواپیمای آوا چتر نصب شد و کاپیتان آزادی سوار آن شد تا ابتدا چتر را تست کند و مطمئن شود درست کار می‌کند. به گفته کارشناسان مرحوم آزادی در آن روز کمربند خود را نبسته بود و به محض باز شدن چتر سر وی به کنسول جلوی هواپیما می‌خورد و فوت می‌کند و هواپیما هم بعد از طی مسافتی سقوط می‌کند. الان بدنه این هواپیما در کارگاه بال و بدنه شریف است و بچه‌ها روی آن کار می‌کنند. خلاصه این شد که اسم فرودگاه شد آزادی ولی بردران اطلاعات که از این موضوع خبر نداشتند و قبلا هم توجیه نشده بودند یه مدت به شرکت گیر داده بودند که آره این اسم فرودگاه به خاطر حزب آزادی طرفدار دکتر مصدق شده آزادی و باید عوض شود. ولی با تلاش بسیار آخر متقاعد شدند که این اسم ربطی به حزب آزادی ندارد.
اینجا فیلم تست اسپین هواپیما را گذاشتم که کاپیتان خرم‌دل آن را انجام داد. این کاپیتان خرم‌دل خیلی آدم باحالی است کلی از هواپیما‌های ساخت ایران را خودش تست کرده. خودش خلبان فانتوم بوده و به قول خودش 54 تا کشور رو رفته و حتی دوره F-18 هم تو آمریکا دیده.

۲۶ مرداد، ۱۳۸۷

گزک کجاست


اگر از سمت کرمان به سمت راور بروی حدوداً وسط راه یه جاده سمت راست قرار گرفته است. این جاده قبلاً خاکی بود ‏ولی جدیداً آسفالت شده. این جاده رو اگر بیست کیلومتر بروی به روستای حرجند می‌رسی که پدربزرگ مادری من اونجا ‏یه سری ملک دارد بعد از حرجند جاده خاکی می‌شود. بعد از 10 کیلومتر جاده خاکی به گزک می‌رسی. اول که به گزک ‏می‌رسی قبرستان قرار دارد که مادر پدر من آنجا خاک است. قبرستان توی عکس با رنگ قرمز مشخص شده‌است. بعد از ‏قبرستان خونه‌ها قرار دارند که خونه پدربزرگ من با نارنجی جدا شده. وسط گزک یه برج دیدبانی هست که می‌گویند به ‏زمان نادرشاه برمی‌گردد.برج را با رنگ سبز مشخص کرده‌ام. بعد از خونه‌ها باغ‌ها قرار دارند و پشت سر باغ‌ها مزارع ‏هستند. آب گزک از یک چشمه‌ای که با رنگ‌ آبی مشخص شده‌است تامین می‌شود. جدیداً جهاد سازندگی آمده برای ‏جلوگیری از تبخیر آب روی چشمه رو سیمان کرده و جوب را هم سیمان کرده ولی بعد از این کار آب چشمه کم شده. ‏من که بچه بودم تابستون‌ها یه چند باری رفتم گزک و توی این چشمه آب بازی کردم و یه بار هم کمک چوپانی کردم. ‏یه بارم هم یادم هست تاسوعا عاشورا اونجا بودم. خیلی باحال بود. درست یادم نیست ولی یادم هست که با کامیون رفتیم ‏یه روستای دیگه. یه درخت شاتوت بود که ازش بالا می‌رفتیم و شاتوت می‌خوردیم چه شاتوت‌هایی. گزک انارهای خیلی ‏خوبی داشت.‏






View Larger Map

حرجند هم یک روستای کویری هست و دو تا منبع تامین کننده آب دارد. یک قنات که آب کمی دارد و از پایین روستا ‏می‌گذرد و یکی هم آب چشمه که از قسمت بالا رد می‌شود. باغ پدربزرگ من در قسمت بالا قرار دارد و آب چشمه از ‏وسط آن رد می‌شود. از دم در پایین هم قنات رد می‌شود. پشت باغ یه تپه هست که حدود 400 متر ارتفاع دارد. پایین ‏تر از قنات یه رودخونه خشک هست که فقط بعضی از فصول سال آب دارد و بیشتر آب سیلاب توش جریان دارد. بعد از ‏رودخونه دوباره یه تپه دیگه قرار دارد. ورودی این روستا هم با قبرستان شروع می‌شود. بعد از روی رودخونه خشک رد ‏می‌شود و به خونه‌ها می‌رسی و پشت خونه‌ها مزرعه‌ها هستند. تو این روستا باغ‌ها توی خونه‌ها هستند. توی باغ پدربزرگ ‏من درخت سیب، زردآلود، توت، گلابی و آلبالو هست. توی عکس قبرستان با قرمز، خونه پدربزرگ من با سبز و قبر ‏پدربزرگم با صورتی مشخص شده‌است.بیچاره پدربزرگم گفته بود تا وقتی که زنده هستم خواستید به من محبت کنید ‏ولی وقتی مردم دیگه ولم کنید. برای همین هم گفته بود که روی تپه جلوی باغ خاکش کنند که کسی حتی سر قبرش ‏نرود. حتی قبل از اینکه بمیرد خودش قبر خودش را کنده بود و رفته بود توش که ببیند اندازش هست یا نه. یه مدت ‏قبر پدربزرگ من توی اون تپه بود تا اینکه عمه مادرم مه فوت کرد و وصیت کرد که کنار برادرش خاکش کنند و این ‏عمه مادر ما پسری دارد در آمریکا که به دلیل علاقه زیاد به مادرش آمد و یک ساختمان ساخت روی این قبرها و بیچاره ‏پدربزرگ ما رو هم تو این ساختمان اسیر کرد. ‏











View Larger Map

قبلاً مردم آب رو از جوب ور می‌داشتند. من یادم هست که تابستون‌ها مادربزرگ من ساعت 3 صبح پا می‌شد تا قبل از ‏اینکه گوسفند‌ها که برای چرا رفته‌اند از آب چشمه که از خیلی دورتر سرچشمه می‌گرفت بخورند، آب بردارد. قبلاٌ ‏حرجند همه چیز داشت از نون و گوشت گرفته تا آهنگری و …. ولی الان حرجند تلفن دارد، آب نوله کشی دارد، برق ‏دارد، آسفالت دارد و … و بجای آن دیگه جوب‌ها زیاد آب ندارند. جوب‌ها سیمان شده‌اند و درختای بید و توت کنار ‏جوب خشک شده‌اند. دیگه کسی نون نمی‌پزد. حتی دیگه تو روستا خر پیا نمی‌شود. همه پراید دارندو تا چند سال پیش ‏صدای خر میرزا رو حداقل می‌شنیدیم ولی اونم مرد. الان جون‌ها تو شهر هستند. همه معتاد هستند. چون روستا کنار ‏کویر است همه قاچاقچیان از این روستا‌ها موارد مخدر را حمل می‌کنند. چند سال پیش قاچاقچیان روستا رو گرفتند. ‏وقتی می‌گم قاچاقچی نه این قاچاقچی معمولی‌ها اون‌هایی که هنوز تو ایران مبایل نبود تلفن ماهواره‌ای داشتند. ‏آر.پی.جی دارند. کلی تشکیلات دارند. بعد نیروی انتظامی و ارتش با تانک و کلی نیرو حمله کردند. بعد اونجا پایگاه زدند. ‏یه بازرسی اول روستا یه مقر وسط روستا و یه دیدبانی بالای تپه. ما که بچه بودیم یه سبد زردآلو می‌بردیم بالا برای این ‏سرباز‌ها اون‌ها هم به ما پوکه کلاشینکف می‌دادند. یه بار هم داداشم با کلاش شلیک کرد. یه چند تا فشنگ درستی هم ‏گرفتیم. بعد از حمله روی زمین رو اگر درست نگاه می‌کردی می‌تونستی پوکه‌های کلاش، دوشکا و مسلسل پیدا کنی. ‏پوکه دوشکا خیلی بزرگه 2 تا گلوله کلاش به راحتی توی اون جا می‌شود. ‏
بعد از چریان زلزله راور دولت دستور داد که هرکس خونه خشتی خودش رو خراب کند به خونه 90 متری توی همون ‏زمین براش می‌سازه با قیمت 5 میلیون تازه ائن هم قسطی. بعد از اون دیدیم هر زمینی که سالها افتاده بود و کسی ‏سراغش نمی‌آمد صاحب پیدا کرده. ولی هیچ‌کدام از این‌ها آب و نون نمی‌شود. ‏









۱۵ مرداد، ۱۳۸۷

حلقه مهندسی




اگر به دست چپ مهندسین کانادایی و بخصوص دانشجویان فوق لیسانس یا دکتری نگاه کنید یک حلقه در انگشت کوچیکشان می بینید. این حلقه آهنی است. این دوستان کانادایی از بس حلقه و گوشواره و سوراخ تو بدنشان هست که من عادت کردم و نمی پرسم اینها برای چی هستند. از ناف گرفته تا ابرو گوش و بینی و لب همه یکی هفت هشت تا سوراخ دارند.
ولی این حلقه انگشت کوچیک دست چپ مخصوص مهندسین است و هیچ ربطی به نامزد و دوست دختر و از این حرف ها ندارد.
از چهار پنج تا از کانادایی ها پرسیدم گفتند این مربوط به مهندسین است . در سال 1907 در کبک یک پل در حال ساخت فروریخت و عده ای کشته شدند. برای به خاطر داشتن این حادثه آهن اون پل را ذوب کردند و این حلقه ها را ساختند تا مهندسین همیشه به یاد این حادثه باشند و در کار خود دقت کنند.
بعد از مراجعه به ویکیپدیا دیدم که این حرف درست نیست و این حلقه ها ربطی به اون پل نداشتند و تنها یک نشانه برای مهندسین برای افتخار به خود و فراموش نکردن انسانیت است. این حلقه از سال 1925 در کانادا شروع به اهدا شد و در حال حاضر خیلی از کشورها مثل آمریکا این حلقه وجود دارد. در آمریکا این حلقه از 1970 به بعد اهدا شد.
من از دوستانم پرسیدم آنها گفتند این حلقه زیاد گران نیست و حدود 10 دلار باید باشد ولی من نمی دانم به ما هم می دهند یا نه چون معمولا زمان فارغ التحصیلی از مقطع کارشناسی اهدا می شود.
داشتم فکر می کردم اگر تو ایران هم این حلقه بود از فرداش می دیدی دست هرکسی یکی از این حلقه ها است. مثل الان که هرکسی یه روپوش سفید آویزون کرده به پنجره ردیف عقب ماشینش تا بگه من دکتر هستم.

۰۹ مرداد، ۱۳۸۷

بر من چه گذشت 2

فردا صبح رفتم فرودگاه بار ها را تحویل دادم و مشکلی نبود. ولی دوستانم وقتی داشتند بارها شون رو تحویل می‌دادند معلوم شد که اطلاعات پروازشان نیست. همان مشکل من یعنی اطلاعات پرواز فقط تا لندن بود و معلوم نبود بعد از آن کجا می‌روند. برای همین بارها را تحویل نمی‌گرفت. می‌گفت که این بارها کجا می‌روند. دوستانم رفتند و با مسئول قسمت صحبت کردند و قرار شد با مسئولیت خودشان بارها تا تورنتو برود. بعد که این مشکل حل شد خیالم راحت شد و با رفتیم از قسمت چک پاسپورت رد شدیم و بازرسی نهایی برای ورود به هواپیما رو هم انجام دادیم و رفتیم که سوار هواپیما شویم. در مرحله آخر دم در هواپیما کارمندان ایران‌ار ویزا را نگاه می‌کنند. من که ویزا را نشان دادم خانمه گفت که نمی‌شود سوار شوی. گفتم چرا؟ گفت که به ما بخش‌نامه شده که ویزا روی پاسپورت باطل شده اعتبار ندارد. گفتم بابا من ویزا برگشت را کانادا گرفتم و پاسپورت را اینجا عوض کردم چه‌کار می‌بایست می‌کردم. گفت که نمی‌دانم ولی نمی‌شود. هی ما اصرار می‌کردیم و دوستانم هم آمدن گفتند که بابا این بنده خدا پروژه‌اش تو کاناداست و زیرش روشنه اگه دیر برسه می‌سوزه. باز قبول نکرد. آخرش یه آقایی که همکار خانم بود آمد و گفت ببین از سفارت کانادا به ما گفتند که به اون‌هایی که توی پاسپورت سوراخ شده ویزا دارند را اجازه ندهید بروند چون از کانادا برگشت می‌خورند. گفتم بابا برگشت خوردم با من. گفت نه نمی‌شه چون ایران‌ار 2500 دلار جریمه می‌شود. گفت بگذار زنگ بزنم به خانم طاهری در سفارت کانادا بپرسم. هی زنگ زد و این خانم طاهری خط نداد. آخر گفت باشه پس تو تعهد بده که اگر برت گردوندند خسارت ایران‌ار را بدهی. من هم نوشتم و امضا کردم. بعد همکارش رو فرستاد تا از پاسپورت من فتوکپی بگیرد. در همین زمان ما هم روی مخ خانم کار می‌کردیم. می‌پرسید کدام شهر هستید. گفتیم وینیپگ بعد گفت که آره کشاورزیش معروفه گفتیم آره بابا همه مردمش کشاورزند. بعد از هزینه دانشگاه پرسید گفتیم حدود 9 هزار دلار در سال. گفت چه ارزون و ....
خلاصه با خانم هم رفیق شدیم. بعد که پاسپورت من را آورد نفر آخر سوار هواپیما شدیم. توی راه هی با خودم می‌گفتم حالا کدام پاسپورت را نشان بدهم که تو لندن نفهمند این پاسپورت سوراخه. از بس تو فکر بودم که نصف غذا های ایران‌ار را ازدست دادم. بعد یکی از بچه‌های UBC را تو هواپیما دیدم و اون هم مشکل من را داشت ولی خوشبختانه اون اقامت داشت و وضعش از من بهتر بود. یه آقایی هم تو هواپیما مخ ما رو به کار گرفته بود. می‌گفت که بورسیه شرکت نفت زمان شاه بوده که انگلیس درس خونده. کلی از دوست دخترهاش تعریف کرد کلی نصیحت کرد که از کانادا (دخترای کانادا) لذت ببرید و از این حرف‌ها. این آقا بعد از پیاده شدن موقت از روی مخ ما دوباره بعد از 1 ساعت سوار شدند و شروع کرد به تعریف از مهارت‌هاش و اینبار گفت که خلبان هم تشریف دارند. من هیچی نگفتم که بابا حداقل برای من خالی نبند من خودم رشتم هوافضا بوده.
تو لندن همش پاسپورت جدیده رو نشون دادم تا رسیدم دم هواپیمای ارکانادا که از من ویزا خواستند و من با ترس و لرز پاسپورت سوراخه را نشان دادم و با تعجب دیدم که ماموره اصلاً به روی خودش هم نیاورد. سوار هواپیما که شدم گفتم من دیگه اگه قرار باشه از تورنتو من را برگردانند بعد از 16 ساعت پرواز بر نمی‌گردم. تو فرودگاه تورنتو پاسپورت سوراخه را نشان دادم و ماموره هیچی نگفت حتی پاسپورت جدید را هم نگاه نکرد. ولی به من گفت برای چی آمده‌ام. گفتم برای تمام کردن دکتری. گفت ولی Study permit تو 14 روز دیگه باطل می‌شود گفتم من قبل از رفتن مدارک را فرستادم برای تمدید. گفت که تو کامپیوتر هیچ چیزی ندارد. من شانسی یک‌سری مدارک با خودم برده بودم. پذیرشم را نشان دادم ولی تو پذیرش مدت دوره دکتری ذکر نشده بود. نامه‌ای که استادم داده بود و گفته بود تا 3 سال به من پول می‌دهد را نشان دادم که باز یه‌کم بهتر بود ولی باز محکم نبود. ماموره رفت پیش یه مامور دیگه با هم مشورت کردند بعد من یکهو یادم آمد که رسید پستی مدارکم را که برای تمدید Study permit فرستاده بودم دارم. اون را نشان دادم و مشکل حل شد. بعد وقتی که مشکل حل شد مامور اولی به دومی گفت اگر این دانشجو دکتری است پس چرا Study permit اون 10 ماهه هست. مامور دومی گفت آخه بخاطر مشکلات سیاسی که با کشورشون دارند 4 ساله نمی‌دهند.

۰۲ مرداد، ۱۳۸۷

بر من چه گذشت 1

رسیدم ایران ساعت 2 صبح بود. هواپیما سر وقت نشسته بود. تا از تو این محل چک گذرنامه رد شدیم و بارها را تحویل ‏گرفتیم و یه 100 دلاری را توی بانک ملی فرودگاه نقدر کردیم ساعت حدود چهار و نیم شده بود. بعد هم 3 نفر توی ‏یک تاکسی دربست رفتیم یه سمت خونه‌هامون. اول من رو رسوند. وقتی رسیدم خونه ساعت پنج و نیم شده بود. حدود ‏‏27 ساعت تو راه بودم. صبحانه خوردم و کمی حرف زدم. ساعت 10 صبح تا 12 خوابیدم پا شدم نهار خوردم باز خوابیدم ‏تا ساعت 5 عصر از بعدش دیگه خوب شده بودم و خوابم تنظیم شده بود. من کلاً زیاد طول نمی‌کشد تا عادت به ساعت ‏جدید کنم. فکر می‌کنید روز بعد اولین جایی که رفتم کجا بود؟ خونه خاله؟ نه دایی؟ اون که کرمان زندگی می‌کند. بله ‏صبح زود اول وقت رفتم سراغ خانم اصفهانی در وزارت علوم جهت دست بوسی برای خروج مجدد. این خانم اصفهانی از ‏معدود آدم‌هایی است که کار راه بیانداز هست. پروندم رو پیدا کرد و گفت که به آبدارچی بگم بیاد برداره و پرونده را بده ‏به آقای مقیمی. رفتم دیدم باز طبق رسم روزگار این آقای آبدارچی محترم تشریف ندارند. یه 20 دقیقه‌ای منتظر شدم ‏وقتی دیدم نمی‌آید رفتم گفتم بابا این معلوم نیست کجاست اگه می‌شود بدین به خودم ببرم. خلاصه پرونده را بردم ‏امضاها رو گرفتم. روز بعد گذرنامه برای تعویض پاسپورت و مهر خروج. پاسپورت من هم اعتبارش داشت تمام می‌شد و ‏هم طرح قدیم بود. سرگرده دم در تو قسمت اطلاعات گفت که باید بروم پلیس 10+ و مدارک هم برای تعویض پاسپورت ‏پشت در زدم که چی هست. گفتم من دانشجو هستم و نامه از وزارت علوم دارم بدون اینکه سرش را بلند کند گفت ‏پلیس 10+ و همون مدارکی که نوشته شده. رفتم پوشه، و فرم از دفتر پستی گرفتم پر کردم یه قبض 500 تومنی و یه ‏قبض 40000 تومنی ریختم به حساب. عکس هم گرفتم رفتم پلیس 10+. مرده تو پلیس 10+ گفت تو چون که ‏دانشجویی لازم نبود این 40000 تومن را بپردازی. گفتم بابا تو گذرنامه مرکزی مرده به من گفت. گفت نه لازم نیست. ‏یه چند تا لعنت حسابی از ته دل به اون سرگرده کردم که مردیکه تو اگه نمی‌دونی نشین اونجا. بعد هم 3000 تومن پول ‏پلیس 10+ دادم. خیلی باحال هست کل خرج تعویض پاسپورت من اگر اون پول رو اشتباهی نمی‌دادم 500 تومن می‌شد ‏که می‌بایست 3000 تومن هم به پلیس 10+ بدهم. یعنی برای یک کار 500 تومنی من باید 3500 تومن بدهم. هر کاری ‏که تو پلیس 10+ انجام بدهی 3000 تومن پول دفتر می‌گیرند. نون دونی خوبی شده برای بعضی‌ها. ‏
اون مدت که من رفته بودم ایران مصادف بود با تعطیلات 14 و 15 خرداد که سه‌شنبه و چهار شنبه بود و دوشنبه هفته ‏بعدش هم شهادت حضرت فاطمه بود و لذا ملت شهیدپرور از سه‌شتبه تا یک‌شنبه تعطیل تشریف داشتند. آخرش هم ‏رابطه این تعطیلات 14 و 15 حرداد و شمال رو نفهمیدم. بعد از دو هفته پاسپورت ما تشریف آورد و ما خندان در خانه ‏بودیم تا اینکه روز قبل از پرواز دوستان که برای خرید دلار رفته بودند فهمیدند که بلیط برگشت ما که از کانادا خریداری ‏شده بود در سیستم دوستان ایرانی نیست و فقط پرواز تا لندن هست. من که بدم نمی‌آمن یه سری لندن هم بزنم ولی ‏با اصرار دوستان رفتم دفتر مرکزی ایران‌ار در خیابان ویلا و بعد از 1 ساعت کار طاقت فرسای خانم پشت کامپیوتر خانم ‏گقتند مشکلی نیست. گفتم خانم اگر مشکلی نبود این 1 ساعت شما چه‌کار می‌کردید. گفت که اطلاعات یه جای دیگه ‏بود ولی مشکلی نیست درست شد. گفتم دوستام هم بگم بیان گفت نه درست شد. من هم دعای خیری کردم و رفتم. ‏ولی تو این مدتی که تو دفتر ایران‌ار بودم دیدم که ملت یکی یه اقامت کانادا یا آمریکا دارند. اونم کسایی که فکرش رو ‏هم نمی‌کنی. پس از تحقیر شدن به خانه برگشته و آماده رفتن شدم. ‏
برای خواندن ادامه مطلب و نحوه خارج شدن من از مرزهای کشور پهناور ایران منتظر قسمت بعد باشید

۲۶ تیر، ۱۳۸۷

حیران

با پای سمت راست خاک‌های سمت راست را می‌آورد و با پای سمت چپ خاک‌های طرف چپ را. وسط که بهم ‏می‌رسیدند پاها را از دو طرف آن برمی‌داشت یک تپه کوچیک درست شده بود. چند ثانیه نگاهش می‌کرد و بعد با پای ‏چپ تپه را خراب می‌کرد. دوباره این کار را تکرار می‌کرد. الان 20 دقیقه‌ای می‌شد که داشت این کار را می‌کرد. اصلا به ‏اطرافش توجهی نداشت حتی به کاری هم که با پاهایش انجام می‌داد توجه نداشت. تکرار، تکرار، تکرار فقط همین. برای ‏تکرار دیگه حتی لازم نبود از مغزش استفاده کند. آخه این چند روز خیلی کار می‌کرد، حتی شب‌ها هم خواب کار ‏می‌دید. نتایج مدلی که ساخته بود با آزمایشات یکی در نمی‌آمد. یک جای کار ایراد داشت ولی اون 10 بار تمام مسیر رو ‏چک کرده بود. برای اطمینان بیشتر بازم مدل را از اول با جزئیات کامل ساخت ولی نتیجه تغییر نکرد تا دیروز فهمید ‏یک جای فایل ورودی ایراد دارد و برنامه از یه جایی به بعد با اطلاعات اشتباه کار می‌کند. خیلی حس خوبی بود حس ‏شادی همراه با ترس که نکند باز هم کار نکند. وقتی فایل ورودی را درست کرد همه چیز درست شد. نتایج چنان دقیق ‏بود که فکر می‌کردی از قبل به برنامه گفته باشی نتایجی با این شکل تولید کن. شب بود ولی هنوز دیروقت نشده بود، ‏همان موقع تلفن را برداشت و به رئیس تلفن کرد. تلفن خیلی زنگ خورد تا رئیس گوشی را برداشت. وقتی گوشی را ‏برداشت صدای خنده و جمعیت شنیده می‌شد، خیلی با هیجان و با سرعت نتیجه آزمایش را به رئیس گفت، رئیس که ‏معلوم بود اصلا به حرف‌های اون توجهی نداشت گفت آفرین فردا توی شرکت نتایج را می‌بینم. خیلی خوشحال بود برای ‏همین مسیر تا خونه را اتوبوس نگرفت و پیاده رفت. به خونه که رسید ساعت حدود یک نصف شب بود. آهسته در را باز ‏کرد تا صاحب‌خانه بیدار نشود. بعد هم کفش‌هایش را در آورد و به اتاق خودش رفت. کلی نامه داشت که توی این دو ‏هفته اخیر وقت نکرده بود بازشون کند. نصف نامه‌ها تبلیغ بودند و بقیه هم یا صورت‌حساب بانک بودند یا قبض تلفن و ‏برق. شامی برای خوردن نداشت پس رفت که بخوابد. انگار یک منبع انرژی به اون تزریق کرده باشند اصلا نمی‌توانست ‏بخوابد. آنقدر غلت زد تا این انرژی تمام بشود بالاخره ساعت 2 یا 3 بود که توانست بخوابد. با اینکه شب دیر خوابیده بود ‏صبح زود بلند شد. می‌خواست هرچه زودتر نتیجه را به رئیس نشان بدهد. صبحانه را سریع خورد و راه افتاد. حدود ‏ساعت 7 بود که به شرکت رسید همه کارمندان هنوز به شرکت نیامده بودند. به محل کار خود رفت. باز نگاهی به نتایج ‏انداخت. خیلی احساس غرور می‌کرد آخه کارشناسان چند شرکت دیگه این پروژه را نا ممکن می‌دانستند. رفت تو ‏اینترنت شروع کرد به خواندن اخبار. خبر خاصی را دنبال نمی‌کرد فقط داشت وقت تلف می‌کرد تا رئیس برسد. دو تا از ‏شرکت‌های مخابراتی داشتند ادغام می‌شدند، یک خبرنگار که در یکی از کشورهای آفریقایی زندانی شده بود با فشار ‏دولت به کشور منتقل می‌شد، دادگاه رای به پرداختن 36 میلیون دلار توسط یک بازیکن گلف به زن سابقش کرد، 10 ‏درصد کارگران را کودکان زیر 15 سال تشکیل می‌دهند. وقتی داشت خبرها را می‌خواند از خودش بیرون رفت، خودش را ‏فراموش کرد و اعتماد به نفسش را از دست داد. ساعت 10 بود و حالا دیگه رئیس آمده بود. نتایج را باز مرور کرد خودش ‏را مرتب کرد و به در اتاق رئیس رفت. رئیس چنان با مهربانی و خونگرمی اون رو به اتاقش دعوت کرد که حس کرد ‏صمیمی‌ترین دوست رئیس هست و اگر رازی باشد که بخواهد به کسی بگوید اولین نفر اون هست. بعد از توضیحاتی ‏راجع به نتایج، رئیس قراری با کارفرما در هفته بعد تعیین کرد. جلسه با رئیس تمام شد و محل کار خودش رفت. یه ‏کمی به اطراف نگاه کرد بعد دید حوصله کار ندارد. امروز را زودتر تعطیل کرد. پایین آمد. شرکت تو خیابون شلوغی بود و ‏مردم با سرعت از جلوی اون رد می‌شدند بی‌آنکه کمترین توجهی به اون داشته باشند. با خودش فکر کرد حالا که زودتر ‏کار را تعطیل کرده چکار کند. اصلاً هیچ ایده‌ای نداشت. شاید سینما ولی دید حوصله سینما ندارد. رستوران؟ ولی با چه ‏کسی. مهمونی ولی خونه کی؟ تازه اونم این ساعت از روز. پس شروع کرد راه رفتن سرش پایین بود و به هیچ چیز فکر ‏نمی‌کرد شاید هم فکر می‌کرد برای چی زندگی می‌کند؟ دیگه از تعداد آدم‌های اطراف کم شده بود و باد خنکی می‌وزید. ‏روبروش یه پارک بود. رفت توی پارک. از جاهای خلوت خوشش نمی‌آمد برای همین رفت طرف محوطه بازی بچه‌ها. ‏بچه‌ها مدرسه شون تمام شده بود و آمده بودند بازی بعضی‌هاشون هم با مادرشون بودند. رفت یک گوشه از زمین بازی ‏روی یک نیمکت نشست و دست‌هاشو زد زیر چونه‌هاش و آرنج‌هاشو گذاشت روی پاهاش. داشت پایین رو نگاه می‌کرد و ‏با پای سمت راست خاک‌های سمت راست را می‌آورد و با پای سمت چپ خاک‌های طرف چپ را. وسط که بهم ‏می‌رسیدند پاها را از دو طرف آن برمی‌داشت یک تپه کوچیک درست شده بود. چند ثانیه نگاهش می‌کرد و بعد با پای ‏چپ تپه را خراب می‌کرد.‏

۲۰ تیر، ۱۳۸۷

پلنگ ایرانی







روز اول جولای روز کانادا است. این روز به سال 1867 برمی‌گردد و در این روز کانادا به عنوان یک کشور شناخته شد. برنامه‌های مختلفی در شهر برگذار می‌شود و آخر شب هم آتش‌بازی هست. صبح با صاحب‌خانه‌ام به یکی از پارک‌ها که در آن مراسم بود رفتیم. در قسمتی از این پارک باغ وحش وینیپگ قرار دارد که باغ وحش بدی نیست ( حداقل از باغ وحش پارک ارم بهتر است). یکی از حیواناتی که برام جالب بود پلنگ ایرانی بود. از این حیوان در دنیا چند صد تا بیشتر باقی نمانده است و بیشتر در ایران، افغانستان، ارمنستان، ترکیه، آذربایجان، ترکمنستان، ازبکستان و تاجیکستان قرار دارد. پیش خودم گفتم اگر پلنگ‌های ایرانی در باغ‌وحش‌ها را بشماریم فکر کنم از تعداد پلنگ‌های آزاد در طبیعت بیشتر باشد. وقتی در باغ‌وحش دهات ما یک پلنگ ایرانی هست حتما در باغ‌وحش‌های بزرگ دیگه هم هست.
البته این پلنگ باغ‌وحش وینیپگ راضی به نظر می‌رسید و فقط چند تا مشکل کوچیک داشت. یکی اینکه گوشتی که اینجا بهش می‌دهند حلال نیست و دیگه پیدا کردن یک زن کدبانوی ایرانی.
چند تا عکس دیگه از حیوانات باغ وحش













۱۱ تیر، ۱۳۸۷

فکر زیبا

چند وقت پیش داشتم کارتن سیمسون‌ها را نگاه می‌کردم. خیلی کارتن جالبی است و کلی ابتکار و موضوع‌های جالب دارد. در اون قسمت زن سیمسون از شوهرش پرسید آیا قبل از ازدواج با من دختر دیگه‌ای رو بوسیده‌ای یا نه.



سیمسون به فکر فرو می‌رود و به صورت خیره و آهسته می‌گوید آره زیباترین دختر روی زمین را. بعد ناگهان به خودش می‌آید و زود حرفش را پس می‌گیرد و به زنش می‌گوید می‌گوید البته بعد از تو خوشگل‌ترین.
بعد جریان را تعریف می‌کند که زمانی که بچه بوده در یک کمپ تابستونی کار می‌کرده و ظرف می‌شسته. یک روز یک گروه از دختران به اون کمپ می‌آیند و یکی از دختران انگشترش را توی ظرف جا می‌گذارد و سیمسون بدون اینکه اون دختر را ببیند انگشتر را به او پس می‌دهد. و دختر که از این کار او خوشش آمده بود با او برای شب قرار می‌گذارد تا همدیگر را ببینند. بعد نشان داد که سیمسون سر قرار رفت و اون دختر را که خیلی زیبا بود دید. با هم حرف زدند. در آخر سیمسون اون رو بوسید و برای فردا شب باز با هم قرار گذاشتند. فردا سیمیون در راه قرار به مشکلی برخورد کرد و سر قرار حاضر نشد و بعد از آن دیگر دختر را ندید.
وقتی سیمسون این داستان را تعریف می‌کرد خیلی ناراحت بود و نشان می‌داد هنوز فکرش با اون دختر است.
بعد زنش به سیمسون گفت که اون دختره این جوری و این جوری نبود و سیمسون گفت چرا. بعد زنش گفت که اون دختر من بوده‌ام. در این لحظه سیمسون از خوشحالی می‌دود تو حیاط و از خوشحالی شروع می‌کند به تاب بازی و فریاد زدن.
بعد زنه تعریف می‌کند که روز قرار قبل از آمدن به سر قرار کلی به سر و وضعش رسیده. و نشان می‌داد که زنه موهای خودش را برای رفتن سر قرار اتو می‌کرد تا صاف شوند (آخه موهای زن سیمیون فرفری و بد شکل هستند و اون همیشه از موهای خودش گله دارد). همچنین گفت که روز بعد سر قرار آمده سیمیون را ندیده و از ناراحتی اینکه حتماً سیمسون در قرار اول اون را نپسندیده از کمپ می‌رود بیرون.
این داستان کلی مفهوم داشت. خیلی جالب بود. این داستان نشان می‌دهد که ما هیچ‌وقت ارزش داشته‌هامون را نداریم و همیشه به ناداشته‌ها فکر می‌کنیم و حسرت می‌خوریم. درصورتی که بعضاً داشته‌های ما همان ناداشته‌ها هستند وبعضی وقت‌ها بهتر از ناداشته‌ها. نکته دیگه اینکه ما هرچیزی رو که نداریم فقط ظاهرش را می‌بینیم و برای دفعات محدود. پس لذا فقط خوبی‌های آن را می‌بینیم و بدی‌های آن و یا بدی‌های پوشیده شده را نمی‌بینیم. ما هروقت بچه‌ای را می‌بینیم کلی باهاش بازی می‌کنیم و خوشحال می‌شویم و لذت می‌بریم. ولی می‌بینیم مادر این بچه به اندازه ما با اون بازی نمی‌کند یا لذت نمی‌برد. چون مادر بچه خسته شده‌است و یاد طب کردن و پاشویه‌های 2 نصف شب و عوض کردن پوشک و شستن لباس بچه می‌افتد. همه چیز در کنار خوبی بدی و یا بهتر بگویم سختی هم دارد. از ازدواج کردن گرفته تا ماشین خریدن و مسافرت کردن. ولی باید ببینی که خوبی‌های آن کار را بیشتر دوست داری یا آنقدر از سختی‌های آن می‌ترسی که ارزش ندارد آن را انجام بدهی.
مثلا وقتی کسی از کانادا و اتفاقات اینجا می‌نویسد و یا عکس می‌فرستد همه فکر می‌کنند اینجا همش بزن برقص و شادی و دیزنی‌لند و پارک آبی و دوست دختر و ... این چیزا است. در صورتی که اصلاً اینجوری نیست من که اینجا خیلی از ایران وقت کمتر دارم ولی همین 2 جایی که می‌روم عکس می‌گیرم و می‌فرستم. کسی نمی‌آید از درس خوندن و یا 2 ماه تو خونه موندن عکس بگیرد. برای همین با همین 2 تا عکس این تصور ایجاد می‌شود اینجا همه راحت و در رفاه هستند و در حال خوشگذرانی. برای همین هیچ وقت نباید از ظاهر چیزی یا کسی قضاوت کرد چه بسا خود ما بهتر از آن را صاحب باشیم ولی بخاطر ظاهر قشنگ چیزی داشته بهتر خود را عوض کنیم.